به نظر مي‌آيد كه ديگر پس از واقعه تلخ عاشوراي 88 در تهران، زمان آن رسيده باشد كه معترضین و سران آنها با بازخواني تفكرات و شیوه رفتارشان پس از اعلام نتايج انتخابات رياست‌جمهوري، خط خود را مشخص کرده و از برخي دولت‌هاي بيگانه، رسانه‌ها، مراكز بين‌المللي و... اعلام برائت كرده و به توصیه دلسوزان انقلاب گوش فرا دهند.

لذا نويسنده به عنوان نخستين گام از سوي اين آقايان، پيشنهاد مي‌كند با نگاهي به اين نوشته، برائتشان را از بخشي از حاميان مسأله‌دار به ويژه سه عنصر هنري معلوم‌الحال اعلام نمايند؛ چرا كه حافظه تاريخي امت اسلامي اين مقولات را به راحتي به فراموشي نمي‌سپارد.

1. يادآوري‌هاي تاريخي

در ماه‌هاي آخر رژيم پهلوي، برخي بازماندگان و ريزه‌خواران طرفدار آن خانواده، با توجه به احساسات مذهبي مردم و براي ايجاد انحراف در اذهان مردم از نهضت امام خميني (ره)، دم مي‌گرفتند كه «اين است شعار ملت، خدا قرآن محمد». آنان احمقانه اميدوار بودند كه وجود نام محمد در اسم شاه فاسد ايران، احساسات ديني مردم را متوجه او كند و از شدت مخالفت با او بكاهد و شعارهاي ديگري كه در حمايت از امام خميني (ره) سر داده مي‌شد، تحت‌الشعاع قرار گيرد. اين موضوع كه چندان در تاريخ انقلاب مورد توجه قرار نگرفته، يك نكته بسيار مهم را بيان مي‌كند و آن اين‌كه مردم به اين توجه دارند كه چه كسي از دين مي‌خواهد استفاده ابزاري كند. در واقع حافظه تاريخي مردم، با استمرار تبليغ چهره به چهره هزاران روحاني در سال‌هاي پيش از انقلاب، از گذشته دور (صدر اسلام) و نزديك (انقلاب مشروطه و ماجراي دار زدن شيخ فضل‌الله نوري و يا دستيگري و تبعيد و قتل شهيد مدرس) از گسست مصون مانده بود. اين يادآوري‌هاي مكرر آن رويدادها باعث شد كه در مقاطع گوناگون كه رژيم براي انحراف اذهان مردم و انقلابيون از مسائل اصلي و علل قيام و مبارزه عليه رژيم سلطنتي دست به حليه‌هاي پيچيده مي‌زد، باز هم مردم به امام (ره) وفادار بمانند و به ويژه نداي آن بزرگمرد را در حفظ «وحدت كلمه» پاسخ شايسته بدهند و همين شد كه پيروزي بر رژيم سلطنتي ميسر گرديد.

2. رخنه

يكي از فعالان سياسي پيش از انقلاب، در يكي از سخنراني‌هايش به اين نكته ظريف اشاره كرده است كه «اگر مي‌خواهي چيزي را نابود كني، لازم نيست خوب به آن حمله كني، كافي است بد از آن دفاع كني». در فضايي كه وي اين حرف را زد، موارد گوناگوني از حمله و هجمه به مبارزان مسلمان صورت مي‌گرفت، چه از طرف رژيم سلطنتي و چه از سوي چپ‌ها. آرزوي اين دو، يعني رژيم سلطنتي و چپ‌ها، اين بود كه مبارزان مسلمان از بين بروند. يكي از روش‌هاي هر دو طرف هم اين بود كه اسلام را بد مطرح نمايند تا امكان دفاع از آن براي مبارزان مسلمان باقي نماند و آنان در جامعه منزوي شده و توان تأثيرگذاري آنها بر مردم از بين برود يا دست كم مهار شود. اين يك جريان هدايت‌شده از سوي غرب بود براي مقابله با رشد اسلامگرايي در ايران كه منافع قدرت‌هاي سلطه‌گر را به شدت تهديد مي‌كرد. در آن زمان هم امام (ره) با افشاي اين جريان و تأكيد بر تفكيك اسلام ناب محمدي از اسلام آمريكايي به مردم اين هوشياري را دادند كه نبايد فريب دينداري و شعارهاي ظاهرفريب آن دو طيف را بخورند.

پس از انقلاب اين برنامه همچنان در دستور كار دشمنان انقلاب و اسلام اصيل باقي ماند و حتي با گذشت زمان مورد تجديد نظر قرار گرفت و روش‌هاي تازه‌اي براي عملياتي كردن آن به كار بسته شد و به واقع از برنامه‌هاي استراتژيك غرب در مواجهه با انقلاب اسلامي گرديد.

توهين‌هاي مكرر به مقدسات اسلامي در نشريات، ساخت فيلم‌هاي گوناگون با مضاميني عليه باورها و ارزش‌هاي اسلامي، طرح موضوعات تفرقه‌انگيز، طراحي هزاران سايت مستهجن به قصد شكستن حرمت‌ها و ترويج فساد اخلاقي، ترويج فمينيسم به عنوان يکي از قوي‌ترين ايده‌هاي دين‌زدا و به ويژه ضداسلامي، ترويج انواع فرقه‌هاي درويشي و معنويت‌هاي رقيق و مروج اباحه‌گري، و ده‌ها مورد از اين دست، همه و همه در چارچوب تضعيف آن اسلامي بوده‌اند که موجد انقلاب اسلامي شد. اگر آن اسلام در ميان توده‌هاي مردم جهان گسترش مي‌يافت ـ که ان شاء الله خواهد يافت ـ زمان مرگ استکبار جهاني فرا مي‌رسيد.

قوت و قدرت ايدئولوژي اسلام ناب محمدي، همان اسلامي که بت‌هاي جاهليت را به زير کشيد و امپراتوري‌هاي وقت را ساقط کرد، چنان بود که بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، امواج آن در اقصا نقاط جهان موجب حرکت و خيزش توده‌ها عليه ظلم و استکبار گرديد.

3. ذهن‌هاي آلوده

هنگامي که يکي از سرکردگان جبهه مشارکت گفت که اصلاح‌طلبان طيفي از سروش تا گوگوش را دربر مي‌گيرند، براي بسياري روشن شد که صاحبان اين ديدگاه در پي جامه عمل پوشانيدن شعار تقي‌زاده هستند که «بايد از فرق سر تا نوک پا غربي شد». منظور تقي‌زاده از فرق سر، نحوه تفکر بود و از نوک پا هم مقصودش روش زيست و زندگي. اين هر دو البته به هم وابسته‌اند؛ يعني کسي چنان زندگي مي‌کند که فکر مي‌کند و برعکس، و اتفاقاً از همين جا مي‌توان نتيجه گرفت که چنین تفکری نتيجه‌اش زندگي گوگوشي است و ولنگاري فکر و عقيده به آنجا مي‌رسد که فرد را براي تأمين منافع شخصي و لذايذ دنيوي به خيانت و هم‌پيمان شدن با دشمنان ملتش مي‌کشاند.

اما از اين که فعلاً بگذريم، در جريان انتخابات امسال چيزي ديگر جلب توجه مي‌کرد و آن استفاده از يک رنگ به عنوان نماد و نشانه اين طيف بود. در تاريخ ايران بعد از اسلام به نظر مي‌رسد سه رنگ همواره برخاسته از احساسات ديني مردم بوده‌اند؛ رنگ سفيد، رنگ سبز و رنگ سرخ. هر يک از اين رنگ‌ها متضمن مفهومي ويژه است که اينجا مجال پرداختن به آن نيست.

آنچه در اينجا بايد گفته شود اين است که چرا طيف مذکور رنگ سبز را به عنوان نماد خود انتخاب کرده است؟ اين اتفاقي نيست و مهمتر از آن به قصد دفاع از هويت اسلامي مردم ايران هم نيست و بلکه بنا بر قرائن و شواهد بسيار، درست در جهت معکوس است؛ دقيقاً به همان ترتيب که آن سياستمدار در قبل از پيروزي انقلاب گفته بود. اندکي دقت در وقايع پس از انتخابات ايران اين موضوع را روشن‌تر مي‌کند.

برخي شعارهاي سرداده شده توسط گروه‌هاي سازمان‌يافته از سوي اين طيف چنين بود: «يا حسين، ميرحسين» (استفاده از تشابه اسمي به قصد تحريک احساسات ديني مردم به نفع خود که مصداق سوء استفاده ابزاري از احساسات ديني مردم است)، «نه شرقي، نه غربي، جمهوري ايراني» (در نفي سخن صريح امام خميني (ره) مبني بر اينکه «جمهوري اسلامي، نه يک کلمه بيشتر و نه يک کلمه کمتر». اين شعار جديد مصداق تضاد با انديشه رهبر کبير انقلاب و بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي است)، «نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران» (در تضاد با عمق استراتژيک دفاعي مسلمانان، و نيز در جهت ايجاد تفرقه ميان مسلمانان؛ و اين مصداق تضاد منافع اين طيف با امنيت ملي ايران است).

در سر ديگر ماجرا، يعني همان سر گوگوشي طيف مذکور، ماجراهاي ديگري جريان داشت. بعد از اينکه در حرکتي غيرقابل پيش‌بيني و بسيار سؤال برانگيز حتي براي غربي‌ها، جايزه نوبل به شيرين عبادي داده شد، مشخص گرديد که توطئه دشمنان جمهوري اسلامي ايران، عمق و پيچيدگي بيشتري پيدا کرده است. هر ساله در اروپا و آمريکا مراسم مختلفي با پوشش هنر و... در شاخه‌هاي مختلف برگزار شده و به افرادي به عنوان نفرات برگزيده جوايزي اهدا مي‌شود. در سال‌هاي اخير اين برنامه‌ها به صورت مشخص به گونه‌اي سازماندهي شده‌اند که برگزيدگان اين مراسم در وهله اول وجهه ضد اسلامي و در وهله دوم ضدايراني داشته باشند. براي همين است که مي‌بينيم و مي‌شنويم که اغلب «برندگان» اين جوايز يا يهودي‌اند، يا همجنس‌باز، يا ضددين و يا هر سه! اين روند چيزي نيست جز يارگيري براي مقابله با جمهوري اسلامي ايران و به ويژه امواج رهايي‌بخش انقلاب اسلامي که از سي سال پيش تاکنون تداوم يافته است.

بعد از انتخابات امسال اين روند شکل عجيبي به خود گرفت؛ به اين ترتيب که هر کسي برگزيده مي‌شد با لباس سبز يا با مچ‌بند سبز براي گرفتن جايزه به صحنه مي‌آمد! رسانه‌هاي غربي نيز به شدت بر اين موضوع تمرکز کرده و اين را تبليغ مي‌کردند که اين افراد همه طرفداران «جریان سبز» در ايران هستند. اما آيا واقعاً چنين بود؟ بد نيست اول درنگي بر هويت فردي و کاري برخي از اين افراد داشته باشيم تا بعد موضوع را دنبال نماييم.

4. برهنه اما سبز!

شهره آغداشلو يکي از کساني بود که در جريان اعطاي يکي از جوايز هنري، با مچ‌بند سبز روي جايگاه رفت. وي به خاطر بازي در مجموعه تلويزيوني «خانه صدام» محصول کانال اچ.بي.اُ. و با همکاري بي.بي.سي. برنده جايزه امي شده بود. در اين سريال کوتاه، او نقش همسر صدام را بازي مي‌کرد! شهره آغداشلو، يا همان پري وزيري‌تبار، در سال 1331 در تهران متولد شده و بعد از انقلاب به خارج کشور رفت. وي تا سال 1358 همسر آيدين آغداشلو بود و بعد از جدايي از او از ايران رفت و از سال 1366 به زندگي با هوشنگ توزيع روي آورد. آغداشلو تا پيش از خروج از ايران در چند فيلم ايراني بازي کرده بود و از جمله در فيلم «سوته‌دلان» نقش يک فاحشه را داشت! پري وزيري‌تبار در رشته روابط بين‌الملل در لندن تحصيل کرده و گفته مي‌شود که بهايي است. وي هنگام دريافت جايزه‌اش در برابر دوربين خبرنگاران گفت: «اميدوارم فيلم‌هاي ديگري که بي‌عدالتي‌ها را در ايران به نمايش مي‌گذارد ساخته شود... جوانان ايران هر کاري را که دوست دارند انجام دهند و صنعت فيلمسازي هم در اين راه به آنها کمک خواهد کرد.»

او که آخرين کارش بازي در فيلم «سنگسار ثريا م» ساخته سيروس نورسته است، چندي پيش گفت: «براي بازي در فيلم بزرگاني چون مهرجويي و کيارستمي مي‌شود با اشتياق به جمهوري اسلامي ايران سفر کرد و فرامين رژيم و حفظ حجاب کامل در فيلم را با جان و دل پذيرفت». اما در مصاحبه با بي.بي.سي مدعي شد: «حجاب اسلامي سمبل ارتجاع رژيم است و در طول عمر اين رژيم زنان ايران عليه اين قانون ايستادگي و مقاومت نشان داده‌اند»!

سؤال اينجاست که چه انگيزه و عاملي اين زن پنجاه و هشت ساله را واداشته تا به جوانان ايران توجه نشان دهد و براي آنها تعيين تکليف کند که چه کاري را بايد انجام بدهند؟ او که اصلاً در سي سال گذشته در ايران زندگي نکرده از چه بي‌عدالتي‌هايي در ايران سخن مي‌گويد؟ و آيا کسي که در ايالات متحده زندگي مي‌کند مي‌تواند مشکلات و مسائل بسيار حاد اقتصادي و اخلاقي آن (که حتي از طريق فيلم‌هاي مستند آمريکايي مانند «سيکو» که درباره وضعيت وخيم بيمه در آمريکا و کلاهبرداي شرکت‌هاي بيمه از مردم و تحت پوشش بيمه نبودن بيش از شصت ميليون نفر از مردم فقير آمريکاست، قابل فهم است) را نبيند و دم از «بي‌عدالتي» در کشوري بزند که سي سال از آن دور بوده؟ گذشته از اينها اين وعده همراهي صنعت فيلمسازي را به نيابت از طرف چه کسي داده است؟ او در موقعيتي است که براي صنعت فيلمسازي آمريکا چنين تصميمي بگيرد؟ و ده‌ها پرسش از اين دست که پيش از آنکه خبرنگاران امکان طرح آنها را بيابند، وي از برابر آنها گريخت.

اين يکي از عروسک‌هاي پيري است که آمريکايي‌ها به قول يکي از روزنامه‌هاي لس‌آنجلس «براي او يک جايزه هزينه کردند» تا عليه مردم ايران سخن بگويد.

فرد ديگر از اين گروه، نازنين افشين جم است که در سال 1979 در تهران متولد شده و قبل از يک سالگي، خانواده‌اش با توجه به سابقه خود از ايران رفتند. وضعيت وي نسبت به شهره آغداشلو بسيار آشفته‌تر است. اگر شهره آغداشلو در اظهارات خود بسيار عوامانه صحبت مي‌کند و از ارايه هر گونه تحليلي از اوضاع ايران عاجز است و تنها آنچه به او القا شده را بر زبان مي‌آورد، افشين‌جم تلاش مي‌کند با ژست روشنفکري حرف‌هاي خود را مستدل و منطقي جلوه دهد. نازنين افشين جم در سال 2003 در کانادا به عنوان دختر شايسته انتخاب شد که در واقع انتخابي است بر اساس فيزيک بدن و نه عقل و هوش! يعني کسي در آنجا در انتخاب دختر شايسته به اين فکر نمي‌کند طرف چقدر عقل دارد، بلکه به اين نگاه مي‌کند که طرف چقدر ... است (اين را هم بايد گفت که برنامه‌هايي از اين قبيل، يعني انتخاب دختر شايسته، در حقيقت بنا بر سياست‌هاي سرمايه‌داري است؛ زيرا ارايه الگوي زيبايي به جامعه، منجر به هزينه هر چه بيشتر براي استفاده از انواع مواد آرايشي و لوازم آن و حتي جراحي‌هاي پلاستيک در سطح وسيع مي‌گردد). بگذريم.

وي خواننده‌اي دست چندم (حتي با معيارهاي غربي) است و از او بيشتر به عنوان مدل تبليغاتي استفاده شده است. تحصيلات افشين جم در رشته علوم سياسي است و جالب آنکه فارسي را به سختي حرف مي‌زند! خود او در مصاحبه‌اي گفته است که «اگرچه من با ايران احساس پيوند فرهنگي دارم، اما خودم را شهروند جهاني مي‌دانم»! معني اين حرف آن است که هويت ايراني براي او مفهومي ندارد.

تا پيش از انتخابات امسال، کمتر کسي به وي توجه مي‌کرد و هيچ کس انتظار نداشت که يک مدل تبليغاتي و به عبارتي «الگوي گوشتي» (به قول يکي از اعضاي طيف چپ اپوزيسيون خارج‌نشين)، که از ايراني بودن فقط يک اسم دارد، مدافع حقوق ايرانيان شود آن هم در سطح جهان! او در گفت‌وگو با يک نشريه آلماني گفته بود كه هر جا مي‌رود همه فقط به خوشگلي‌اش توجه مي‌کنند و کسي انتظار ندارد که او عقل هم داشته باشد! اما يک جمله‌اي در يکي از مصاحبه‌هاي او، در ماه‌هاي بعد از انتخابات وجود داشت که بسيار عجيب بود. افشين جم گفته بود که از همان سال 2003 با اين هدف کانديداي دختر شايسته شده بود که بتواند از اين طريق تريبوني به دست آورد که حرف‌هاي حقوق بشري بزند. با توجه به اينکه از او بعيد است تا اين اندازه عقل داشته باشد، اين گفته آشکار مي‌کند که کساني چنين نقشي را براي او برنامه‌ريزي کرده بوده‌اند.

نازنين افشين جم در سال 2007 به اتفاق مينا احدي به چند شهر اروپايي رفت تا عليه جمهوري اسلامي ايران و به بهانه مبارزه با قانون اعدام در ايران، دست به تبليغات بزند. جالب است که افشين جم يک فراورده جهان سرمايه‌داري است اما مينا احدي ديدگاه‌هاي چپ تندي دارد. حالا چرا اين دو با هم همراه شدند، معلوم نيست. تقريباً سال قبل از آن وي به اتفاق اميرعباس فخرآور (که روابط بسيار گرمي با تيم ديک چني داشته است و در سال‌هايي که از ايران رفته مشاوره‌هاي زيادي در خصوص جامعه ايران به دستگاه‌هاي اطلاعاتي آمريکا داده) با رضا پهلوي ديدار صميمانه‌اي داشت و با او در زمينه چگونگي طرح موضوعات حقوق بشري عليه ايران گفت‌وگو کرد.

مورد بعدي از اين گروه سبزهاي صورتي، فائقه آتشين است. درباره او و زندگي‌اش مطالب زيادي گفته شده و از آنجا که در لابه‌لاي زندگي او هرزگي و لااباليگري فراوان بوده، نيازي به بازگويي نيست. منتها اين موضوع قابل توجه است که اين خواننده دربار پهلوي اکنون از جان مردم ايران چه مي‌خواهد؟ آيا او واقعاً دوستدار مردم ايران است؟ مهمتر آنکه مردم ايران چنان نگون‌بخت و بيچاره شده‌اند که يک خواننده آنچناني بايد براي آنها خط و ربط تعيين کند؟

در فيلمي مستند از سال‌هاي قبل از انقلاب، در يک صحنه او در کاخ شاه در حال اجراي برنامه براي خانواده پهلوي و برخي ميهمانان نشان داده مي‌شود و دوربين لحظه‌اي رضا پهلوي را شکار مي‌کند که با ريتم آهنگي که نواخته مي‌شود خود را تکان مي‌دهد و محو تماشاي اطوارهاي گوگوش شده است. در همان فيلم صحنه‌هاي بسيار ناراحت‌کننده‌اي از فقر و فلاکت مردم در مناطق مختلف ايران نمايش داده مي‌شود تا تضاد کامل دربار و جامعه، بيان گردد.

گوگوش اکنون نيز انگار پيرانه‌سر ياد ايام جواني‌اش افتاده که در آن سوي مرزها با هر ترفندي دست اندر کار اغواي مردم شده. همان گونه که در پيش از انقلاب به سرگرم کردن خاندان سلطنتي مشغول مي‌شد تا مبادا خاطر آنان از فقر مردم اين سرزمين غباري بگيرد، اکنون هم مي‌خواند و مي‌رقصد تا مبادا حرف حق مردم اين سرزمين به گوش جهان برسد.

5. رنگ تفرقه

يکي از نظريه‌هايي که توسط مؤسسات توليد فکر در آمريکا ـ احتمالاً دار و دسته ميشل شوسودوفسکي که يک يهودي صهيونيست است ـ مطرح شده، ايده شکاف ملت ـ ملت به جاي شکاف ملت ـ دولت است. برنامه شکاف انداختن ميان دولت و ملت به دلايل گوناگون به نتيجه دلخواه نرسيد و در نتيجه ايده شکاف ملت ـ ملت جاي آن را گرفت. بنابراين ايده، اگر در ميان ملت با هر وسيله‌اي شکاف ايجاد شود، مي‌تواند دولت را تضعيف و در مراحل پيشرفته ساقط کند؛ ضمن آنکه از قدرت گرفتن دوباره آن ملت هم جلوگيري مي‌نمايد. بخشي از اين برنامه متوجه اقوام ايراني بود که در سال‌هاي گذشته نمونه‌هاي آن را همه ديده و به ياد دارند. بخش عمده آن که پيچيده‌تر است اکنون در حال اجراست. به اين ترتيب که با پررنگ کردن اختلاف نظرها در جامعه، مردم در دسته‌هاي مختلف سازماندهي شده و عليه يکديگر فعاليت مي‌کنند. اين فعاليت و تحرک اين دسته‌ها تنش‌هاي اجتماعي بسيار زيادي را توليد مي‌کند که حکومت مجبور است با آنها مقابله نمايد تا امنيت جامعه حفظ شود. اما ورود حکومت به برخوردهاي دسته‌جات مردمي به بازتوليد خشونت منجر مي‌شود و در اين ميان خود به خود مردم از حکومت جدا مي‌شوند. اين تفرقه عمومي به مرحله‌اي مي‌رسد که ديگر حکومت قادر به کنترل و مهار آن نيست و از طرف ديگر دسته‌ها و گروه‌هاي پديد آمده در جامعه هم امکان آشتي پيدا نمي‌کنند چون رهبري واحدي را قبول ندارند.

اکنون بايد از کساني که براي خود رنگ انتخاب کرده‌اند، پرسيد آيا به پيامدهاي اين وضعيت انديشيده‌اند و آيا اگر خود را به آرمان‌ها و انديشه‌هاي امام خميني (ره) پايبند و مقيد مي‌دانند، به ياد نمي‌آروند که آن انسان آزاده تا چه حد بر حفظ وحدت کلمه تأکيد مي‌کردند؟ و با هوشياري ايشان و توجه و پيروي مردم بود که آن همه تلاش‌هاي دشمنان اين مرز و بوم در ايجاد شورش‌هاي منطقه‌اي ناکام ماند و از هرج و مرج جلوگيري شد. آيا کساني که با رنگ مي‌خواهند طرفداران خود را از بقيه جامعه جدا کنند، لحظه‌اي فکر کرده‌اند که چگونه دارند به برنامه‌هاي دشمنان ايران کمک مي‌کنند؟

رنگ سبز در حافظه تاريخي ملت ايران با دين و تقدس مذهبي خاندان پيامبر (ص) پيوند خورده است. امروز اين رنگ بار سياسي جناحي شديدي پيدا کرده و از سوي ديگر آن را به بدسابقه‌ترين افراد پيوند زده‌اند. ارتباط دادن نمادهاي مذهبي با نمادهاي بي‌بندوباري و بي‌ديني، بدون واسطه و کاتاليزور نمي‌تواند نتيجه بدهد و اکنون آنان که بر اين نماد بار سياسي و جناحي افزوده‌اند، نقش واسطه را ايفا کرده‌اند.

6. زنان عليه مردان!

در سال 2004 مايکل لدين در يک جلسه دوستانه با برخي اعضاي اپوزيسيون ايراني خارج‌نشين توصيه کرده بود که براي مقابله با جمهوري اسلامي و براي جلب توجه مردم به خود و دور کردن آنها از حکومت، از زنان زيبا و معروفه استفاده کنند! مايکل لدين يکي از پست‌ترين دشمنان مردم ايران است که در تمام طول رياست جمهوري جورج بوش به او و کاخ سفيد فشار مي‌آورد که عليه ايران دست به اقدام نظامي بزند. وي از اعضاي مؤسسه امريکن اينترپرايز است که يک مؤسسه صهيونيستي معروف و يکي از بازوهاي فکري لابي اسرائيل در آمريکا به شمار مي‌رود.

ظاهراً توصيه او در زمينه استفاده از زنان معروفه عليه جمهوري اسلامي ايران امروز چنين به کار بسته شده است و متأسفانه توسط کساني که چنين انتظاري از آنها نمي‌رفت. امروز ديگر حتي براي تحليلگران نسبتاً مستقل غرب هم تريدي نمانده که کليد اين پروژه از مدت‌ها پيش خورده بود و با اعطاي جايزه نوبل به شيرين عبادي آشکار شد و مراحل اجرايي آن روند شتابنده‌اي به خود گرفت. يادآوري اين نکته خوشايند نيست اما قرار دادن نام يک زن ايراني در رده سوم صد متفکر اثرگذار جهان در سال 2009 نيز بخشي از همين پروژه است. باز هم بد نيست که جمله‌اي از مرحوم شريعتي نقل کنيم که بي‌ارتباط با اين موضوع نيست و شايد تلنگري باشد به ذهن‌هاي تخديرشده با چنان القاب و عناوين و انتخاب‌هايي. شريعتي مي‌گويد «اگر تنهاترين تنهاها شوم، باز خدا هست. او جانشين همه نداشتن‌هاست. نفرين‌ها و آفرين‌ها بي‌ثمر است. اي پناهگاه ابدي! تو مي‌تواني جانشين همه بي‌پناهي‌ها شوي.» آيا کسي امروز به اين فرهنگ پايبند است که فريب آفرين‌ها را نخورد و از نفرين‌ها مأيوس نشود؟ آيا امروز هنوز کسي هست به خدا پناه ببرد در شدايد و سختي‌ها و نه به غرب؟ بايد بترسيم و بلکه بگرييم بر وقتي که غرب جاي خدا را بگيرد در اذهان اين گروه.

غرب مدت‌هاست به اين نتيجه رسيده که براي نابودي انقلاب اسلامي ايران بايد عقل‌ها را تخدير و شهوت‌ها را تحريض نمايد و راه مؤثر آن را هم در استفاده از زنان ديده است. مي‌شود حدسي قريب به واقعيت زد که چه کساني صحنه‌گردان به ميدان آوردن عروسک‌هاي برهنه هستند با نشانه‌هاي سبز!

يک بار ديگر روند ماجراي به ميدان کشاندن زنان براي مقابله با جمهوري اسلامي را مرور کنيد. بردن فاطمه حقيقت‌جو به آمريکا و موقعيت دادن به او در يک دانشگاه معتبر؛ دادن جايزه نوبل به شيرين عبادي؛ برکشيدن يک مدل تبليغاتي که فارسي را به سختي صحبت مي‌کند به عنوان مدافع حقوق بشر؛ اعطاي جايزه به بازيگر تلويزيوني و مطرح کردن حمايت او از جنبش سبز؛ انتخاب يک زن ايراني به عنوان سومين متفکر اثرگذار در جهان در سال 2009 و ده‌ها مورد مانند اينها؛ كه حاکي از يک برنامه پيچيده و دامنه‌دار است براي شکستن ملت ايران. آيا اين تحقير يک ملت نيست که چنين افرادي را منجي خود به شمار آورد؟

چرا امروز «رقاصه‌ها» و «رجاله‌ها» (به قول هدايت) سردمدار «جنبش سبز» شده‌اند؟ آيا آن «جنبش سبز»ي که چنين کساني آن را نمايندگي مي‌کنند، مي‌تواند سرنوشت يک ملت را تعيين نمايد و آيا غيرت و حميت ايراني که در طول چند هزار سال هرگز در برابر شدائد و سختي‌ها و جنگ‌ها سر تسليم فرود نياورده قبول مي‌کند که افسار سرنوشتش را به دست اين افراد بدهد که هر يک در گوشه‌هاي به بزم و عيش و طرب روزگار مي‌گذرانند و هر از چندي هوس «سبز» شدن در برابر دوربين‌ها مي‌کنند؛ آن هم تکه «سبز»ي که به يک حجم صورتي آويزان شده است!

7. سخن آخر

ادوارد برمن کتابي دارد به نام «کنترل فرهنگ» که کتاب جديدي نيست اما بسيار معتبر است و اطلاعات آن با گذشت زمان کهنه نمي‌شود چون تحليل استفاده سرمايه‌داري غرب از فرهنگ است. او در اين کتاب توضيح داده که چگونه سرمايه‌داران آمريکايي که اغلب يهودي و طرفدار و حامي صهيونيسم هستند، براي هر دلاري که در زمينه فرهنگ هزينه مي‌کنند ده‌ها دلار انتظار برداشت دارند. او همچنين به صراحت به جوايز فرهنگي اعطايي بنيادها و مؤسسات فرهنگي غرب اشاره مي‌کند و آنها به عنوان مجريان سياست‌هاي کلان سرمايه‌داران غرب معرفي مي‌نمايد.

رنگ سبز آويخته بر برهنگاني چون ... و ... و ... در نگاه سطحي و نزديک شايد چندان ربطي به مبارزه استکبار با اسلام انقلابي نداشته باشد، اما در دوردست و از نگاهي ژرف‌تر، دقيقاً در همان جهت عمل مي‌کند. چنان که اشاره شد، هم‌نشيني رنگ سبز که در حافظه تاريخي مردم يک سرزمين با معنويت و اسلام پيوند دارد، با افرادي که نمادهاي هرزگي و فحشا و دين‌ستيزي هستند، اين ايده را القا مي‌کند که اسلام مي‌تواند با اين نوع زندگي هم همراه و سازگار باشد؛ که اين همان اسلام آمريکايي است. در انقلاب نارنجي اوکراين، با توجه به موقعيت آن کشور و سرخوردگي عمومي از اوضاع، رنگ نارنجي که نماد سرزندگي و شادابي و اميد است براي مخالفين دولت انتخاب شده بود تا با هم‌نشيني اين رنگ و اپوزيسيون غربگرا، ناخودآگاه به مردم القا شود که تنها با روي آوردن به اين اپوزيسيون است که مي‌توان به زندگي و روزهاي بهتر اميدوار بود. در ايران هم بعد از سي سال که از عمر انقلاب اسلامي مي‌گذرد، دشمنان دريافته‌اند که نمي‌توان مردم را از اسلام جدا کرد ولي مي‌توان اسلام آنها را تغيير داد. اکنون رنگ سبز و جنبش سبز براي آنها به معني امکان تغيير اسلام انقلابي به اسلام آمريکايي است. به نظر مي‌رسد اکنون زمان آن است که جبهه‌ها مشخص شود. گفتار دوپهلو و مواضع کج‌دار و مريز فقط بر عمق خيانت مي‌افزايد.
مرجع : تابناک