وحدت روحانيت و روشنفکران ديني
گفتوگو با دکتر تقي آزاد ارمکي
دکتر تقي آزاد ارمکي مدرک دکتراي خود در رشته جامعهشناسي از دانشگاه مريلند آمريكا (1371) اخذ کرده و تحقيقات فراواني راجع به جامعه ايراني داشته که در قالب کتاب، مقاله و طرح پژوهشي به جامعه علمي کشور ارايه شده است. او در آثار و گفتارش ميکوشد جهان مدرن را شناخته و ياريگر ادامه حيات ايراني در دنياي مدرن باشد. به همين جهت، وحدت حوزه و دانشگاه را نيز از همين پنجره مينگرد و معتقد است در اين جامعه ديني، بايد بهدنبال وحدت روحانيت و روشنفکران ديني باشيم که محصول دو نهاد هستند.
با توجه به گذشت سي سال از انقلاب اسلامي، آيا شعار وحدت حوزه و دانشگاه قديمي شده است و بايد آن را فراموش کنيم يا هنوز ميتوانيم به اين شعار فکر کرده و با ابعاد جديتر و جديدتري آن را مطرح کنيم؟
براي درک اين مسئله بايد ديد، دليل مطرح شدن آن چه بوده است؟ چه مشکلي در آن زمان وجود داشت و چه ضرورتي ايجاب ميکرد که وحدت حوزه و دانشگاه لازم به نظر ميرسيد. آيا مسئله مرتفع شده يا اينکه اصلا مشکلي وجود نداشته و تنها توهمي بوده و نهايتا ضرورت توهمي در باب وحدت حوزه و دانشگاه بهوجود آمده است.
براي پاسخگويي و دانستن اينکه بدانيم آيا اين مسئله وجود داشته يا خير، لازم است بدانيم جامعه ما چگونه جامعهاي است؟ جامعه ما، جامعه ايراني چه جامعهاي است و حوزه دينداري در آن چقدر اهميت دارد؟ جامعه امروز ايران (من فعلا توجهي به جامعه ديروز ايران ندارم)، جدا از مسايل سياسي جامعهاي ديندار است، به هر صورت که از دينداري ميتوان تعبير کرد: دين مناسکي، دين اعتقادي، دين پيامدي يا... . بالاخره جامعه خود را ديندار ميشناسند.
براي مثال اگر به فردي در جامعه بگوييد ديندار نيستي، شما را نميبخشد، اما اگر تهمت دروغگويي به او زده شود، راحتتر ميبخشد. به اين جامعه حساس و خودداور ميتوانيم بگوييم جامعه ديني. همچنين اگر به فردي که در اين کشور حکومت ميکند يا مدير است بگوييم ديندار نيستي، جامعه عکسالعمل نشان خواهد داد که چرا در جامعه ديني کسي وجود دارد که ديندار نيست، يا حداقل به دين توجه ندارد.
وقتي جامعه ديني است، سازمانهاي ديني و مدافعان ديني داراي اهميت ميشوند. سازمانها و مدافعان ديني مثل مسجد، مدرسه و حوزه هستند. مراکز ديني ديگري هم مثل امامزاده وجود دارد و حتي به شوخي ميگويند جايي که تا ديروز امامزاده نداشته، مردم براي خودشان امامزاده دست و پا کردند؛ از وجه ديگر ميبينيم که جامعه خود را به جايي ميبرد که امامزاده برايشان ملجا و پناهگاهي باشد. پس مراکز، مکانها و آدمها که داعيه دينداري دارند، براي جامعه مهماند. از ميان دو نيروي ديني موجود در جامعه يکي روحانيت و ديگري نيروي روشنفکري ديني است.
روحانيت کارش بهطور مستقيم ديني و حرفهاش صيانت از دين است. روحانيت به شکلهاي مختلف از مجتهد تا روضهخوان محله و پيشنماز مسجد که همه مدافعان ديني هستند؛ هم منافعشان از دين است و هم رسالتشان. گروه ديگر تحت عنوان روشنفکري ديني در جامعه وجود دارند. روشنفکران ديني نوع رابطهاي که با حوزه علميه و روحانيت دارند، با حوزه دين متفاوت است. روشنفکران افرادي عادي مانند مهندسان، اديبان، پزشکان و... هستند که دغدغه ديني دارند و کارشان نقد دين است.
در جامعهاي که اين دو نيرو قرار دارند، بعضي جاها ميتوانند در مقابل هم قرار بگيرند. بهنظر من اکنون ضرورت وحدت بين روشنفکران ديني با روحانيون بيشتر از ضرورت وحدت بين دانشگاه و حوزه است. ممکن است شما بگوييد روشنفکران ديني و روحانيت زياد متفاوت نيستند. نميتوانند زياد با هم اتحاد پيدا کنند، اما به نظر من ضرورت اتحاد اينها بيشتر است تا با افراد مغاير. بهگمان من، شعار وحدت بين دانشگاه و حوزه، وحدت بين روحانيون و روشنفکران ديني بود. به اين دليل که راهکار هر دو شکننده است. در شرايط خاص روحانيون و روشنفکران به وحدتي بهنام وحدت انقلاب اسلامي رسيدند.
ولي در گذشته اين وحدت نشان داد که لغزنده است، به اين دليل که روحانيون ميتوانند در وجه سنتي دين چرخش کنند، اما روشنفکران در وجه مدرن جامعه در حال چرخش هستند. پس نزاعي بين اين دو حوزه بهوجود ميآيد که بهمعناي نابودي فرهنگ حوزه ديني جامعه خواهد بود. پس به همين ضرورت، اين دو گروه در آن دوره به وحدت رسيدند و در جامعه امروزي بيشترين نياز به وحدت اين دو نيرو را داريم. تجارب گذشته مانند بيست و هشتم مرداد و انقلاب مشروطه - عمد يا غيرعمد - نشان داده وقتي که اين دو حوزه روبهروي هم قرار گرفتند، جامعه ايران دچار آفت شد و اين عامل ضرورتي براي وحدت بين حوزه و دانشگاه بود. دليل بيان نکردن وحدت بين روحانيون و روشنفکران اين بود که ما نياز به يک مکان سازماني داشتيم.
دليل ارتباط سازماني اين بود که بعد از انقلاب جامعه، جامعهاي ديني است پس هم حوزه هم دانشگاه در اختيار روحانيون و روشنفکران ديني هستند. فرض در اختيار داشتن حوزه براي روحانيون و در اختيار داشتن دانشگاه براي روشنفکران وجود داشت. ما در چند سال گذشته ديديم برادراني که عقايد سنتي داشتند، مخالف کامل جريان روشنفکري بودند و تلاش ميکردند آن را حذف نمايند. از ديگر سو، روشنفکران سکولار مخالف روحانيون بودند و بر اين عقيده پافشاري ميکردند. ديگر چيزي باقي نميماند بهجز يک جامعه عامتر و يک جامعه خاصتر. جامعه عامتر مردمند و جامعه خاصتر روحانيون هستند که اين رابطه، رابطه تقليد و مقلد است.
در اين تز وحدت حوزوي و دانشگاهي منتفي است، تابعيت دانشگاه از حوزه است. ظاهر اين بود که سنتيها فکر ميکردند که ايجاد مشکلات در روشنفکري ديني است و راهحل آن هم در حذف اين گروه است؛ اکنون اتفاقا وارد يک چالش بزرگتري شدند و حوزه را در مقابل جريان بزرگتري به نام دانشگاه قرار دادند. اين بدترين نتيجهاي بود که برادران سنتگراي ما در ايران با ايجاد حمله به روشنفکران ديني ايجاد کردند. نيروهاي سکولار هم در حمله روشنفکران ديني، خود را مقابل روحانيون قرار دادند. پس با توجه به اين موضوع مهم، اتحاد بين روحانيون مدرن و روشنفکران ديندار مهم است، که از دو جهت متفاوت به دين نگاه ميکنند.
با فرض پذيرش اين ضرورت، وحدت چگونه و طي چه فرآيندي ممکن ميشود؟
وحدت به اين معناست که دو انديشه متفاوت در کنار يکديگر باشند، نه دو انديشه شبيه به هم. بعضيها ميگويند دانش علوم انساني را که از غرب آمده بايد عوض کرد و دانشي که از حوزه و دين بيايد را توصيه ميکنند. با اين کار، وحدت حوزه و دانشگاه منتفي است. اين راه ديگري است و يعني ديگران را شبيه خود کردن. در مقابل بعضي از دانشگاهيان هم معتقدند که نبايد از حوزه چيزي وارد دانشگاه شود و تا بهقدري دانشگاه قوي شود که نظام سياسي از دانشگاه تبعيت کند. با اين کار به چهل - پنجاه سال پيش برميگرديم. پس وحدت در دانش و يا روحيات شبيه نيست.
وحدت يعني دانشگاه و حوزه، روحاني و دانشمند هرکدام سر جاي خودشان باشند و وظايف خودشان را انجام دهند و در حل مسايل کشور با هم وحدت داشته باشند. پس وحدت درباره موضوعات غير از خودشان است. در دانشگاه امام صادق عليهالسلام علوم انساني را در کنار معارف ديني تدريس ميکنند و فکر ميکنند وحدت حوزه و دانشگاه ايجاد کردند؛ يا معارف اسلامي و تاريخ اسلام در دانشگاه ميگذارند و تصور ميکنند وحدت حوزه و دانشگاه ايجاد کردند. با تغيير دانش، لباس و فضا وحدت حوزه و دانشگاه ايجاد نميشود. بايد مسايل مشترک را بهطور جمعي بررسي کرد.
مسئله جديد و اساسي اين است که دينداران در ساختن جهان مدرن موثر واقع شوند. به همين دليل، روشنفکران و روحانيون بايد وحدت داشته باشند تا سهلتر در جهان مدرن موثر واقع شوند. وقتي اين موضوع منتفي ميشود، وحدت حوزه و دانشگاه چه معنايي دارد؟ فراموش کرديم که ما در جهان ايراني و جهان مدرن موثر هستيم. هنگامي که اين مسايل فراموش شده، چه وحدت حوزه و دانشگاهي؟
در حقيقت در سالهايي که گذشت، دو حمله اتفاق افتاد: اول حمله مخفيانه نيروي سکولار حزب توده که بهدليل مخالفت با روشنفکري ديني و روحاني، با سنتگرايان به وحدت رسيد. دسته دوم هم سنتگراياني بودند که معتقد بودند مدرنيته با دينسازگاري ندارد، دين و مدرنيته معنا ندارد. اين حرفها و شعارها ضديتي با روشنفکري ديني بود و هر دو به سرکوب روشنفکري ديني در ايران کمک کردند. اين برخورد مقدمهاي شد که هم روشنفکري ديني در ايران ضعيف شود و هم محکوم شود. روشنفکران ديني ايراني پراکنده شده و معارض با نظام سياسي شوند.
از طرف ديگر، زمينه خروج روحانيت از حوزه سياسي و اجتماعي فراهم شد. پس خطا را سکولارها، کمونيستها، بيدينها، مخالفين حوزه دين در اجتماع و سنتيهاي جامعه ايراني که ملبس به لباس دينداري بودند و بسيار خود را ديندار ميدانستند، کردند. حاصل آن شد که ضرورت وحدت حوزه و دانشگاه و مشارکت روشنفکران ديني و روحانيون در ساختن جهان مدرن، منتفي شد. آن چيزهايي که بهظاهر ميگويند، معني ندارد. حضور روحانيون در دانشگاه، بهجز ضرر دانشگاه و دين نبوده است. آموزشهاي درسي اسلامي را نگاه کنيد که ثمرهاي جز شکست نداشته است. اما ميگويند روشنفکران ديني جز ايجاد مناقشه در باب روحانيت و حوزه رسمي دين، کار ديگري نکردند.
وظيفه روشنفکران ديني يا دانشگاهيان در رفتن بهسمت وحدت حوزه و دانشگاه چيست؟
وظيفه بسيار زياد و عمدهاي دارند، اما بايد ديد قدرت دست چه کسي است؟ چه کسي مانع است؟ مانع اساسي بين وحدت حوزه و دانشگاه، روحانيون هستند تا روشنفکران.
اين سئوال را از اين جهت که شما در اين حوزه هستيد مطرح کردم. به اين بحث هم در جاي خود خواهيم پرداخت.
روشنفکران کار قديم خود را انجام ميدهند، مانند نقد جامعه، نقد نظام، نقد سياست و نقد قدرت؛ اگر اين کار را نکنند کار ديگري ندارند. روحانيون ميگويند به روشنفکر ديني چه ارتباطي دارد که نقد دين ميکند؟ در صورتيکه روشنفکر ديني براي اين کار ساخته شده و تا زمانيکه اين را در حوزه رسمي ميگويند، روشنفکري ديني تعطيل است؛ وقتي هم تعطيل است، تمام وظايف و تعهدات به عهده روحانيت قرار ميگيرد. برخلاف اينکه ميگوييم روشنفکران ديني چه بکنند، چون قدرت در ايران بهدست روحانيون است، آنها بايد کار اصلي را انجام دهند. روحانيون ميخواهند روشنفکر ديني را از عرصه خارج يا تابع کنند و هر دو غلط است، هم بيرون کردن و هم تابع کردنش.
بهنظر من سنت روشنفکري ديني در ايران کار خود را بايد ادامه دهد. روشنفکر ديني به نقد حوزه دينداري و به اصطلاح تحجر، آفات و مشکلاتي که در جامعه ايران اتفاق افتاده و نابهساماني در حوزه دينداري ادامه دهد. اگر اين کار را انجام دهد بستر مناسبي در ارتباط با جريان روحانيت فراهم ميکند و در اين راستا بايد از دعوا بپرهيزد. ما اتفاقا شرايطمان شرايط بحراني است. اگر چنانچه دعواي بزرگي بلند شود ممکن است قشريگرايي شکل بگيرد. اين حرفي که بعضي از مراجع محترم گفتند که در دانشگاهها فساد اخلاقي وجود دارد، يعني دانشگاه تعطيل.
اتفاقا روشنفکران ميتوانند با اخلاق، هوش و تواناييشان در جهت جلب اعتماد با روحانيت عمل کنند و سعي کنند از برخورد تند روحانيون و بخش سنتي، با دانشگاه جلوگيري کنند. حالا اين امر چگونه ممکن است؟ علم و اخلاق عامل اين امر هستند. يعني روشنفکر ديني ما از جامعه اخلاقي، جامعهاي که در آن اخلاق حاکم است، دفاع کند. همچنين جامعهاي که در آن علم حاکم باشد.
وقتي در جامعه اي عقل و اخلاق حاکم باشد، مسلما در آن دين وجود دارد. اما اگر در جامعهاي اخلاق نباشد، دين هم نيست. در جامعهاي که تحجر است دين هم نيست. پس چه کار مهمي روشنفکران ميتوانند بکنند؟ جامعه علمي جامعهاي است که دانشمندان در آن حاکمند و عقلاني است و تصميمهاي نابخردانه در آن صورت نميگيرد، تندروي و افراطگرايي در آن نيست و در اين جامعه دين و دينداري هست و روحانيت و دينداران راحت هستند.
کارنامه روشنفکران ديني را در اين وحدت چگونه ميبينيد؟
چند اتفاق براي روشنفکر ديني قبل از انقلاب اسلامي افتاد که توانست در دهه پنجاه جان بگيرد. اول با شکست عمده حزب توده در ايران تبديل به نيروي متحير شد و اين موجب شد زمينههاي بازگشت روشنفکران و دانشمندان حوزه علم به دين را فراهم کند، مانند دکتر شريعتي. دوم کار کردن در حوزه فرهنگ بود. حوزه فرهنگ در دوره پهلوي دوم و بعد از کودتا در ايران به نظر خيلي مهم شد. خيليها فکر کردند حوزه سياسي بسته است و در حوزه فرهنگ، عقل و خرد، نقد و ارزيابي ميشد و جمعيت اين افراد زياد ميشد، مثلا خيلي از مساجد در دست روشنفکران بود. فضاي ديني را هم تحت تاثير قرار دادند. افتخار خيلي از افرادي که امروز افراد بزرگي هستند، دوستي و رفاقت با روشنفکران ديني دوره قبل از انقلاب است و شايد امروز نگويند.
البته گاهي از روشنفکران ديني حرفهايي ميشنويم که به گمانم روحانيون با آن حرفها مشکل دارند، مانند تفاسير مارکسيستي از دين يا بحثهاي اينچنيني. آيا شما فکر نميکنيد چنين بحثهايي عامل فاصله اين دو از هم شده؟
روشنفکر ديني قرار نيست کار اجتهاد بکند. يا همه روحانيون به همه نگاههاي ديني و فلسفي پايبندند؟ براي مثال کدام يک از روحانيون سنت صدرايي را انجام ميدهند؟! همه روشنفکران ديني که مقلد مارکسيسم نيستند، مارکسيستها خودشان در ايران مدافع دارند و آنهايي که ميخواستند مارکسيست باشند، ديگر با دينداري کاري نداشتند و روشنفکر ضدديني ميشوند. يک سنت قديمي است و روشنفکر ديني نسبت به گروههاي ديگر در بهوجود آمدن انقلاب اسلامي بيشتر نقش داشت. روحانيت نيازمند به يک ناظر دلسوز است و هيچ ناظري بهتر و دلسوزتر از روشنفکر ديني نيست. روشنفکر ديني سئوالات و مناقشه هاي بنيادي بيان ميکند. وقتي روحانيت منتقد دوست هوشمند، قدرتمند، ناظر و حاضر خود را از دست ميدهد، دشمن ضددين زمان سوءاستفاده پيدا ميکند. اين افراد اشکال را نميگويند، پس ما سقوط ميکنيم و در نتيجه اين کار اشتباه آقايان سنتي است و امروز را نميديدند و گفتند در دانشگاه بيديني است، چون در دانشگاه فلاني و فلان شخصيت ديندار بهنام سکولار در دانشگاهها نفوذ دارد؛ بعد آن را حذف کرديد دينداري هم بدتر شد و جمعيتي که به اين مسايل توجه نميکنند، باقي ماندند که اصلا شما را نميبينند.
شما تجربه تدريس در دانشگاه امام خميني(ره) يا باقرالعلوم(عليهالسلام) و دانشگاههاي اينچنين را داشتهايد، يک دوره ده سالهاي هم رييس دانشکده بودهايد؛ عملکرد اين دانشگاهها چطور بوده است؟
من موافق ادامه مسير اين دانشگاهها هستم زيرا آنجا قرار است تربيت صورت گيرد و فضا ديني است؛ اما درنهايت باز هم جامعهشناس توليد ميشود. پس وقتي از آن دانشگاه خارج ميشود، هيچفرقي با جامعهشناس نميکند. دانش و دين به اين معنا به هم ربطي ندارند، اما ميتوانند در کاهش يا تقويت همديگر موثر باشند. ولي اين نيست که اين دانشگاهها را معيار دانشگاههاي اسلامي قرار دهيم و دانشگاههاي ديگر را غيراسلامي بدانيم. محصولات اين دانشگاهها با دانشگاههاي ديگر متفاوت نيستند. البته افرادي هستند که در اين فضاها ميخواهند حوزوي بمانند و اين اطلاعات را کسب نمايند، براي اينکه حوزوي بودنشان را ثابت، و دشمنيشان را به دانشگاههاي ديگر اثبات کنند که توجه به اين افراد اهميتي ندارد.
چشمانداز وحدت حوزه و دانشگاه را چگونه ميبينيد؟
من اعتقاد دارم، اگر آشتي بين دو نيروي اصلي که بحث کردم (روحانيون و روشنفکران ديني که ميخواستند از دين دفاع کنند و جهان مدرن را بسازند و ديندار بمانند)، اتفاق بيفتد، انتظار خروج روحانيت را نداريم و حتي اين حضور کمرنگ نخواهد شد. در حال حاضر، روحانيت با خودش وحدت دارد. اگر سرکوب روشنفکري داشته باشيم، چون روحانيت اساسا نميخواهد که با بيدينها وحدت ايجاد کند و چيزي که با خودش متفاوت است، ولي وقتي با موضوعاتي که مشابه بود، وحدت ايجاد کرد، وقتي آن را حذف کرد، طبيعي است همه نيروها را عليه خودش بسيج ميکند و بايد انتظار برخورد با خودش را داشته باشد و منتظر بيکار شدن خود نيز باشد
منبع: هفته نامه پنجره مرجع : تابناک
با توجه به گذشت سي سال از انقلاب اسلامي، آيا شعار وحدت حوزه و دانشگاه قديمي شده است و بايد آن را فراموش کنيم يا هنوز ميتوانيم به اين شعار فکر کرده و با ابعاد جديتر و جديدتري آن را مطرح کنيم؟
براي درک اين مسئله بايد ديد، دليل مطرح شدن آن چه بوده است؟ چه مشکلي در آن زمان وجود داشت و چه ضرورتي ايجاب ميکرد که وحدت حوزه و دانشگاه لازم به نظر ميرسيد. آيا مسئله مرتفع شده يا اينکه اصلا مشکلي وجود نداشته و تنها توهمي بوده و نهايتا ضرورت توهمي در باب وحدت حوزه و دانشگاه بهوجود آمده است.
براي پاسخگويي و دانستن اينکه بدانيم آيا اين مسئله وجود داشته يا خير، لازم است بدانيم جامعه ما چگونه جامعهاي است؟ جامعه ما، جامعه ايراني چه جامعهاي است و حوزه دينداري در آن چقدر اهميت دارد؟ جامعه امروز ايران (من فعلا توجهي به جامعه ديروز ايران ندارم)، جدا از مسايل سياسي جامعهاي ديندار است، به هر صورت که از دينداري ميتوان تعبير کرد: دين مناسکي، دين اعتقادي، دين پيامدي يا... . بالاخره جامعه خود را ديندار ميشناسند.
براي مثال اگر به فردي در جامعه بگوييد ديندار نيستي، شما را نميبخشد، اما اگر تهمت دروغگويي به او زده شود، راحتتر ميبخشد. به اين جامعه حساس و خودداور ميتوانيم بگوييم جامعه ديني. همچنين اگر به فردي که در اين کشور حکومت ميکند يا مدير است بگوييم ديندار نيستي، جامعه عکسالعمل نشان خواهد داد که چرا در جامعه ديني کسي وجود دارد که ديندار نيست، يا حداقل به دين توجه ندارد.
وقتي جامعه ديني است، سازمانهاي ديني و مدافعان ديني داراي اهميت ميشوند. سازمانها و مدافعان ديني مثل مسجد، مدرسه و حوزه هستند. مراکز ديني ديگري هم مثل امامزاده وجود دارد و حتي به شوخي ميگويند جايي که تا ديروز امامزاده نداشته، مردم براي خودشان امامزاده دست و پا کردند؛ از وجه ديگر ميبينيم که جامعه خود را به جايي ميبرد که امامزاده برايشان ملجا و پناهگاهي باشد. پس مراکز، مکانها و آدمها که داعيه دينداري دارند، براي جامعه مهماند. از ميان دو نيروي ديني موجود در جامعه يکي روحانيت و ديگري نيروي روشنفکري ديني است.
روحانيت کارش بهطور مستقيم ديني و حرفهاش صيانت از دين است. روحانيت به شکلهاي مختلف از مجتهد تا روضهخوان محله و پيشنماز مسجد که همه مدافعان ديني هستند؛ هم منافعشان از دين است و هم رسالتشان. گروه ديگر تحت عنوان روشنفکري ديني در جامعه وجود دارند. روشنفکران ديني نوع رابطهاي که با حوزه علميه و روحانيت دارند، با حوزه دين متفاوت است. روشنفکران افرادي عادي مانند مهندسان، اديبان، پزشکان و... هستند که دغدغه ديني دارند و کارشان نقد دين است.
در جامعهاي که اين دو نيرو قرار دارند، بعضي جاها ميتوانند در مقابل هم قرار بگيرند. بهنظر من اکنون ضرورت وحدت بين روشنفکران ديني با روحانيون بيشتر از ضرورت وحدت بين دانشگاه و حوزه است. ممکن است شما بگوييد روشنفکران ديني و روحانيت زياد متفاوت نيستند. نميتوانند زياد با هم اتحاد پيدا کنند، اما به نظر من ضرورت اتحاد اينها بيشتر است تا با افراد مغاير. بهگمان من، شعار وحدت بين دانشگاه و حوزه، وحدت بين روحانيون و روشنفکران ديني بود. به اين دليل که راهکار هر دو شکننده است. در شرايط خاص روحانيون و روشنفکران به وحدتي بهنام وحدت انقلاب اسلامي رسيدند.
ولي در گذشته اين وحدت نشان داد که لغزنده است، به اين دليل که روحانيون ميتوانند در وجه سنتي دين چرخش کنند، اما روشنفکران در وجه مدرن جامعه در حال چرخش هستند. پس نزاعي بين اين دو حوزه بهوجود ميآيد که بهمعناي نابودي فرهنگ حوزه ديني جامعه خواهد بود. پس به همين ضرورت، اين دو گروه در آن دوره به وحدت رسيدند و در جامعه امروزي بيشترين نياز به وحدت اين دو نيرو را داريم. تجارب گذشته مانند بيست و هشتم مرداد و انقلاب مشروطه - عمد يا غيرعمد - نشان داده وقتي که اين دو حوزه روبهروي هم قرار گرفتند، جامعه ايران دچار آفت شد و اين عامل ضرورتي براي وحدت بين حوزه و دانشگاه بود. دليل بيان نکردن وحدت بين روحانيون و روشنفکران اين بود که ما نياز به يک مکان سازماني داشتيم.
دليل ارتباط سازماني اين بود که بعد از انقلاب جامعه، جامعهاي ديني است پس هم حوزه هم دانشگاه در اختيار روحانيون و روشنفکران ديني هستند. فرض در اختيار داشتن حوزه براي روحانيون و در اختيار داشتن دانشگاه براي روشنفکران وجود داشت. ما در چند سال گذشته ديديم برادراني که عقايد سنتي داشتند، مخالف کامل جريان روشنفکري بودند و تلاش ميکردند آن را حذف نمايند. از ديگر سو، روشنفکران سکولار مخالف روحانيون بودند و بر اين عقيده پافشاري ميکردند. ديگر چيزي باقي نميماند بهجز يک جامعه عامتر و يک جامعه خاصتر. جامعه عامتر مردمند و جامعه خاصتر روحانيون هستند که اين رابطه، رابطه تقليد و مقلد است.
در اين تز وحدت حوزوي و دانشگاهي منتفي است، تابعيت دانشگاه از حوزه است. ظاهر اين بود که سنتيها فکر ميکردند که ايجاد مشکلات در روشنفکري ديني است و راهحل آن هم در حذف اين گروه است؛ اکنون اتفاقا وارد يک چالش بزرگتري شدند و حوزه را در مقابل جريان بزرگتري به نام دانشگاه قرار دادند. اين بدترين نتيجهاي بود که برادران سنتگراي ما در ايران با ايجاد حمله به روشنفکران ديني ايجاد کردند. نيروهاي سکولار هم در حمله روشنفکران ديني، خود را مقابل روحانيون قرار دادند. پس با توجه به اين موضوع مهم، اتحاد بين روحانيون مدرن و روشنفکران ديندار مهم است، که از دو جهت متفاوت به دين نگاه ميکنند.
با فرض پذيرش اين ضرورت، وحدت چگونه و طي چه فرآيندي ممکن ميشود؟
وحدت به اين معناست که دو انديشه متفاوت در کنار يکديگر باشند، نه دو انديشه شبيه به هم. بعضيها ميگويند دانش علوم انساني را که از غرب آمده بايد عوض کرد و دانشي که از حوزه و دين بيايد را توصيه ميکنند. با اين کار، وحدت حوزه و دانشگاه منتفي است. اين راه ديگري است و يعني ديگران را شبيه خود کردن. در مقابل بعضي از دانشگاهيان هم معتقدند که نبايد از حوزه چيزي وارد دانشگاه شود و تا بهقدري دانشگاه قوي شود که نظام سياسي از دانشگاه تبعيت کند. با اين کار به چهل - پنجاه سال پيش برميگرديم. پس وحدت در دانش و يا روحيات شبيه نيست.
وحدت يعني دانشگاه و حوزه، روحاني و دانشمند هرکدام سر جاي خودشان باشند و وظايف خودشان را انجام دهند و در حل مسايل کشور با هم وحدت داشته باشند. پس وحدت درباره موضوعات غير از خودشان است. در دانشگاه امام صادق عليهالسلام علوم انساني را در کنار معارف ديني تدريس ميکنند و فکر ميکنند وحدت حوزه و دانشگاه ايجاد کردند؛ يا معارف اسلامي و تاريخ اسلام در دانشگاه ميگذارند و تصور ميکنند وحدت حوزه و دانشگاه ايجاد کردند. با تغيير دانش، لباس و فضا وحدت حوزه و دانشگاه ايجاد نميشود. بايد مسايل مشترک را بهطور جمعي بررسي کرد.
مسئله جديد و اساسي اين است که دينداران در ساختن جهان مدرن موثر واقع شوند. به همين دليل، روشنفکران و روحانيون بايد وحدت داشته باشند تا سهلتر در جهان مدرن موثر واقع شوند. وقتي اين موضوع منتفي ميشود، وحدت حوزه و دانشگاه چه معنايي دارد؟ فراموش کرديم که ما در جهان ايراني و جهان مدرن موثر هستيم. هنگامي که اين مسايل فراموش شده، چه وحدت حوزه و دانشگاهي؟
در حقيقت در سالهايي که گذشت، دو حمله اتفاق افتاد: اول حمله مخفيانه نيروي سکولار حزب توده که بهدليل مخالفت با روشنفکري ديني و روحاني، با سنتگرايان به وحدت رسيد. دسته دوم هم سنتگراياني بودند که معتقد بودند مدرنيته با دينسازگاري ندارد، دين و مدرنيته معنا ندارد. اين حرفها و شعارها ضديتي با روشنفکري ديني بود و هر دو به سرکوب روشنفکري ديني در ايران کمک کردند. اين برخورد مقدمهاي شد که هم روشنفکري ديني در ايران ضعيف شود و هم محکوم شود. روشنفکران ديني ايراني پراکنده شده و معارض با نظام سياسي شوند.
از طرف ديگر، زمينه خروج روحانيت از حوزه سياسي و اجتماعي فراهم شد. پس خطا را سکولارها، کمونيستها، بيدينها، مخالفين حوزه دين در اجتماع و سنتيهاي جامعه ايراني که ملبس به لباس دينداري بودند و بسيار خود را ديندار ميدانستند، کردند. حاصل آن شد که ضرورت وحدت حوزه و دانشگاه و مشارکت روشنفکران ديني و روحانيون در ساختن جهان مدرن، منتفي شد. آن چيزهايي که بهظاهر ميگويند، معني ندارد. حضور روحانيون در دانشگاه، بهجز ضرر دانشگاه و دين نبوده است. آموزشهاي درسي اسلامي را نگاه کنيد که ثمرهاي جز شکست نداشته است. اما ميگويند روشنفکران ديني جز ايجاد مناقشه در باب روحانيت و حوزه رسمي دين، کار ديگري نکردند.
وظيفه روشنفکران ديني يا دانشگاهيان در رفتن بهسمت وحدت حوزه و دانشگاه چيست؟
وظيفه بسيار زياد و عمدهاي دارند، اما بايد ديد قدرت دست چه کسي است؟ چه کسي مانع است؟ مانع اساسي بين وحدت حوزه و دانشگاه، روحانيون هستند تا روشنفکران.
اين سئوال را از اين جهت که شما در اين حوزه هستيد مطرح کردم. به اين بحث هم در جاي خود خواهيم پرداخت.
روشنفکران کار قديم خود را انجام ميدهند، مانند نقد جامعه، نقد نظام، نقد سياست و نقد قدرت؛ اگر اين کار را نکنند کار ديگري ندارند. روحانيون ميگويند به روشنفکر ديني چه ارتباطي دارد که نقد دين ميکند؟ در صورتيکه روشنفکر ديني براي اين کار ساخته شده و تا زمانيکه اين را در حوزه رسمي ميگويند، روشنفکري ديني تعطيل است؛ وقتي هم تعطيل است، تمام وظايف و تعهدات به عهده روحانيت قرار ميگيرد. برخلاف اينکه ميگوييم روشنفکران ديني چه بکنند، چون قدرت در ايران بهدست روحانيون است، آنها بايد کار اصلي را انجام دهند. روحانيون ميخواهند روشنفکر ديني را از عرصه خارج يا تابع کنند و هر دو غلط است، هم بيرون کردن و هم تابع کردنش.
بهنظر من سنت روشنفکري ديني در ايران کار خود را بايد ادامه دهد. روشنفکر ديني به نقد حوزه دينداري و به اصطلاح تحجر، آفات و مشکلاتي که در جامعه ايران اتفاق افتاده و نابهساماني در حوزه دينداري ادامه دهد. اگر اين کار را انجام دهد بستر مناسبي در ارتباط با جريان روحانيت فراهم ميکند و در اين راستا بايد از دعوا بپرهيزد. ما اتفاقا شرايطمان شرايط بحراني است. اگر چنانچه دعواي بزرگي بلند شود ممکن است قشريگرايي شکل بگيرد. اين حرفي که بعضي از مراجع محترم گفتند که در دانشگاهها فساد اخلاقي وجود دارد، يعني دانشگاه تعطيل.
اتفاقا روشنفکران ميتوانند با اخلاق، هوش و تواناييشان در جهت جلب اعتماد با روحانيت عمل کنند و سعي کنند از برخورد تند روحانيون و بخش سنتي، با دانشگاه جلوگيري کنند. حالا اين امر چگونه ممکن است؟ علم و اخلاق عامل اين امر هستند. يعني روشنفکر ديني ما از جامعه اخلاقي، جامعهاي که در آن اخلاق حاکم است، دفاع کند. همچنين جامعهاي که در آن علم حاکم باشد.
وقتي در جامعه اي عقل و اخلاق حاکم باشد، مسلما در آن دين وجود دارد. اما اگر در جامعهاي اخلاق نباشد، دين هم نيست. در جامعهاي که تحجر است دين هم نيست. پس چه کار مهمي روشنفکران ميتوانند بکنند؟ جامعه علمي جامعهاي است که دانشمندان در آن حاکمند و عقلاني است و تصميمهاي نابخردانه در آن صورت نميگيرد، تندروي و افراطگرايي در آن نيست و در اين جامعه دين و دينداري هست و روحانيت و دينداران راحت هستند.
کارنامه روشنفکران ديني را در اين وحدت چگونه ميبينيد؟
چند اتفاق براي روشنفکر ديني قبل از انقلاب اسلامي افتاد که توانست در دهه پنجاه جان بگيرد. اول با شکست عمده حزب توده در ايران تبديل به نيروي متحير شد و اين موجب شد زمينههاي بازگشت روشنفکران و دانشمندان حوزه علم به دين را فراهم کند، مانند دکتر شريعتي. دوم کار کردن در حوزه فرهنگ بود. حوزه فرهنگ در دوره پهلوي دوم و بعد از کودتا در ايران به نظر خيلي مهم شد. خيليها فکر کردند حوزه سياسي بسته است و در حوزه فرهنگ، عقل و خرد، نقد و ارزيابي ميشد و جمعيت اين افراد زياد ميشد، مثلا خيلي از مساجد در دست روشنفکران بود. فضاي ديني را هم تحت تاثير قرار دادند. افتخار خيلي از افرادي که امروز افراد بزرگي هستند، دوستي و رفاقت با روشنفکران ديني دوره قبل از انقلاب است و شايد امروز نگويند.
البته گاهي از روشنفکران ديني حرفهايي ميشنويم که به گمانم روحانيون با آن حرفها مشکل دارند، مانند تفاسير مارکسيستي از دين يا بحثهاي اينچنيني. آيا شما فکر نميکنيد چنين بحثهايي عامل فاصله اين دو از هم شده؟
روشنفکر ديني قرار نيست کار اجتهاد بکند. يا همه روحانيون به همه نگاههاي ديني و فلسفي پايبندند؟ براي مثال کدام يک از روحانيون سنت صدرايي را انجام ميدهند؟! همه روشنفکران ديني که مقلد مارکسيسم نيستند، مارکسيستها خودشان در ايران مدافع دارند و آنهايي که ميخواستند مارکسيست باشند، ديگر با دينداري کاري نداشتند و روشنفکر ضدديني ميشوند. يک سنت قديمي است و روشنفکر ديني نسبت به گروههاي ديگر در بهوجود آمدن انقلاب اسلامي بيشتر نقش داشت. روحانيت نيازمند به يک ناظر دلسوز است و هيچ ناظري بهتر و دلسوزتر از روشنفکر ديني نيست. روشنفکر ديني سئوالات و مناقشه هاي بنيادي بيان ميکند. وقتي روحانيت منتقد دوست هوشمند، قدرتمند، ناظر و حاضر خود را از دست ميدهد، دشمن ضددين زمان سوءاستفاده پيدا ميکند. اين افراد اشکال را نميگويند، پس ما سقوط ميکنيم و در نتيجه اين کار اشتباه آقايان سنتي است و امروز را نميديدند و گفتند در دانشگاه بيديني است، چون در دانشگاه فلاني و فلان شخصيت ديندار بهنام سکولار در دانشگاهها نفوذ دارد؛ بعد آن را حذف کرديد دينداري هم بدتر شد و جمعيتي که به اين مسايل توجه نميکنند، باقي ماندند که اصلا شما را نميبينند.
شما تجربه تدريس در دانشگاه امام خميني(ره) يا باقرالعلوم(عليهالسلام) و دانشگاههاي اينچنين را داشتهايد، يک دوره ده سالهاي هم رييس دانشکده بودهايد؛ عملکرد اين دانشگاهها چطور بوده است؟
من موافق ادامه مسير اين دانشگاهها هستم زيرا آنجا قرار است تربيت صورت گيرد و فضا ديني است؛ اما درنهايت باز هم جامعهشناس توليد ميشود. پس وقتي از آن دانشگاه خارج ميشود، هيچفرقي با جامعهشناس نميکند. دانش و دين به اين معنا به هم ربطي ندارند، اما ميتوانند در کاهش يا تقويت همديگر موثر باشند. ولي اين نيست که اين دانشگاهها را معيار دانشگاههاي اسلامي قرار دهيم و دانشگاههاي ديگر را غيراسلامي بدانيم. محصولات اين دانشگاهها با دانشگاههاي ديگر متفاوت نيستند. البته افرادي هستند که در اين فضاها ميخواهند حوزوي بمانند و اين اطلاعات را کسب نمايند، براي اينکه حوزوي بودنشان را ثابت، و دشمنيشان را به دانشگاههاي ديگر اثبات کنند که توجه به اين افراد اهميتي ندارد.
چشمانداز وحدت حوزه و دانشگاه را چگونه ميبينيد؟
من اعتقاد دارم، اگر آشتي بين دو نيروي اصلي که بحث کردم (روحانيون و روشنفکران ديني که ميخواستند از دين دفاع کنند و جهان مدرن را بسازند و ديندار بمانند)، اتفاق بيفتد، انتظار خروج روحانيت را نداريم و حتي اين حضور کمرنگ نخواهد شد. در حال حاضر، روحانيت با خودش وحدت دارد. اگر سرکوب روشنفکري داشته باشيم، چون روحانيت اساسا نميخواهد که با بيدينها وحدت ايجاد کند و چيزي که با خودش متفاوت است، ولي وقتي با موضوعاتي که مشابه بود، وحدت ايجاد کرد، وقتي آن را حذف کرد، طبيعي است همه نيروها را عليه خودش بسيج ميکند و بايد انتظار برخورد با خودش را داشته باشد و منتظر بيکار شدن خود نيز باشد
منبع: هفته نامه پنجره مرجع : تابناک
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی ۱۳۸۸ ساعت 23:28 توسط
|