دیدار در کثرت ؛ جان هيك؛ از بيرمنگام تا انديشه جهاني
جان هاروود هيك متولد 1922 شهر اسكاربورو در ايالت يوركشاير انگليس است. وي تحصيلات ابتدايي خود را در كليساي محلي انگليكن ميگذراند و با وجودي كه برنامه هفتگي كليسا را بسيار كسالتبار ميدانست اما در همان زمان كودكي و نوجواني حضور خدايي متشخص كه عاشق انسانهاست و پروردگار عالميان را احساس ميكرد و بعدها همين احساس را مهمترين جنبه ديني فكر خود خواند كه در نظام فكرياش به عنوان تجربه ديني نقشي بنيادين بازي كرد. وي در همان نوجواني آثار فلاسفه و متفكران قديم و جديد را مطالعه كرد و حتي قبل از 18سالگي با حكمت چيني و هندويي و بودايي نيز آشنايي يافته بود.
به هر تقدير هيك با اين پيشزمينههاي فكري براي تحصيل در رشته حقوق به شهر هال ميرود و خودش در زندگينامه خودنوشتش به تجربه اشاره ميكند كه روزي در يك اتوبوس دوطبقه برايش رخ داده و احساس كرده حقيقتي والاتر و واقعيتي عظيمتر او را تحت تاثير قرار داده و پاسخ او را طلبيده. به تعبير خود هيك نتوانسته جلوي تبسم عميق خود را بگيرد و گويي لبخندش در پاسخ به خداوند بوده. به اين ترتيب ورود جدي وي به عالم دين با يك مسيحيت بنيادگرا آغاز ميشود كه اعتقادي راسخ به همه آموزههاي مسيحيت داشته است.
البته در همان زمان نيز وي با ورود به طرح پرسشهاي مشكلسازي كه ديگر هممسلكانش علاقه چنداني به پاسخگويي بدانها نداشتند ديگران را بر اين قضاوت داشت كه پرسشهايش را ناشي از وسوسههاي شيطاني و مقدمهاي بر تزلزل در ايمان بدانند. در اين زمان وي در ادينبورو مشغول تحصيل بود و با درجه ممتاز فارغالتحصيل شده و با دريافت بورس دكترا از دانشگاه آكسفورد، مسافر اين شهر دانشگاهي ميشود.
وي در آكسفورد با راهنمايي پرايس از رساله دكتراي خود با موضوع تدوين چارچوبي براي معرفت ديني و تحت عنوان «نسبت بين ايمان و اعتقاد» در سال 1950 دفاع ميكند و آن را در سال 1957 با عنوان «ايمان و معرفت» منتشر ميكند كه نظريات اين رساله تحت تاثير تجربه دينياي كه به گفته هيك تاثير عميقي بر وي نهاده بود شكل ميگيرد.
اما هيك پس از اتمام دوره دكترا از كليسا فاصله نميگيرد و با گذراندن دورهاي سهساله در كمبريج به مقام كشيشي ميرسد و پس از ازدواج به شهر كوچك بلفورد ميرود و بهعنوان كشيش كليساي پرسبيترين آن شهر كه از كليساهاي بنيادگراي مسيحيت شناخته ميشود به خدمت ديني مشغول ميشود. پس از سه سال با دعوتنامهاي از دانشگاه كورنل راهي آمريكا ميشود تا در يكي از قويترين دانشگاههايي كه متخصصان ويتگنشتايني در آن مشغول تدريس بودند حضور داشته باشد و در كلاسهاي مشاهيري نظير ماكس بليك و نورمان مالكولم و فونرايت شركت كند. وي در اين سالها با پل تيليش و رينولد نيبور از الهيدانان بزرگ معاصر نيز ديدار ميكند و در پي دعوت به دانشگاه مكگيل جهت سخنراني با كنتول اسميت آشنا ميشود كه بعدها از نظريات وي به همراه نظريه ويتگنشتاين در سامان دادن به ديدگاه پلوراليستي خويش بهره وافري ميبرد.
لازم به ذكر است كه در اين دوران هيك همچنان يك مسيحي محافظهكار است ولي با كنجكاوي به دنبال وسعت بخشيدن به افق بينش خود ميباشد. سرانجام بين دعوت دانشگاه مكگيل و پرينستون، پرينستون را انتخاب ميكند و به كرسي فلسفه مسيحي اين دانشگاه تكيه ميزند. پس از اين است كه وي پيگيري همان پرسشهاي دردسرسازي را كه در دوره دانشجويي باعث اتهاماتي عليه وي شده بود از سر ميگيرد و سه موضوع اصلي را وجهه همت خود قرار ميدهد:
1 - استدلالهاي سنتي اثبات وجود خدا
2 - دفاع از معناداري زبان دين در برابر هجمه انديشههاي پوزيتيويستي
3 - تهيه پاسخي متفاوت با آنچه تا زمان وي به مساله شر داده شده بود كه اين مرحله از سير انديشهاش را در فصل سوم زندگينامهاش با گزارشي جذاب بيان ميدارد. در همين زمان است كه موقعيت وي در پرينستون به خطر ميافتد و پس از كشوقوسهاي فراوان مجددا به كلاس باز ميگردد. اما نهايتا انديشههاي هيك در تعارض با انديشههاي رسمي، وي را در سال 1967 به انگليس و كمبريج بازميگرداند و به گفته ناقدان اصلي هيك، كتابي كه او در اين زمان درباره مساله شر تحت عنوان «شر و خداي عشق» مينويسد سرآغاز فاصله گرفتن او از مسيحيت راستانديش است.
پس از اين است كه وي به دانشگاه بيرمنگام ميرود و از سال 1967 سمت استادي الهيات اين دانشگاه را ميپذيرد و به گفته خودش فضاي خاص آنجا باعث ميشود وي در همان سال جلسات گفتوگويي را پايهگذاري كند كه پس از گذشت بيش از 40 سال همچنان اين سنت ادامه داشته و حتي از ايران نيز متمايلين و صاحبنظران درحوزههاي فكري متفاوت و متعارض در اين جلسات شركت جستهاند. فضاي فكري و فرهنگي به شدت متنوع بيرمنگام باعث شد تا هيك با پيروان ادياني چون اسلام، هندو، بودا، سيك و يهوديت آشنايي عميقتري پيدا كند.
از همينجاست كه فعاليتهاي اجتماعي، سياسي و فكري جدي او در راستاي ايجاد نزديكي بين پيروان اديان مختلف در قالب تشكيل مراكز مردمي و تاليف كتب تاثيرگذار آغاز ميشود كه نتيجه آن فهرست بلندي از كتابهاي متعدد برگزاري همايشها و تشكيل جمعيتهاي مختلف با همين پسزمينه است كه در عين حال نمايانگر روند شكلگيري چارچوبهاي فكري او در سالهاي 1967 تا 1981 است؛ سالي كه مهمترين و كاملترين كتابش با عنوان «تفسيري از دين» را منتشر كرد.
البته پس از اين كتاب نيز آثار منتشره از سوي هيك همچنان مناقشات فراواني را در سطح انديشمندان ديني برانگيخته كه مهمترين آنها كتاب «استعاره خداي متجسد» است. اما براي فهم چارچوبهاي فكري هيك و نظاره ديدگاه او همچون يك نظريه به بحثي علمي و مجالي فراخ نياز هست تا بتوان ابتناي ديدگاه وي را بر مباني معرفتشناختي كانتي و نوكانتي و همچنين تاثيرپذيري او را از ويتگنشتاين و فضاي فهم قرائتهاي متنوع از دين تحت تاثير هرمنوتيك معاصر مورد بررسي قرار داد؛ و نيز تاثير وي بر حوزههاي مختلف فلسفه دين و مسائل گسترده فلسفه دين هم امري نيست كه بتوان به راحتي و در مقالهاي بدين اجمال بيان داشت.
از همين رو با در نظر گرفتن اينكه قصد ما فقط معرفي اجمالي نظريات هيك و تاثير احتمالي آن بر فضاي فكر اجتماعي خودمان است، بحث را پي ميگيرم. تلاش اصلي هيك بر اين امر تمركز دارد كه راهي براي آشتي بين اديان مختلف پيشنهاد دهد تا در سايه آن پيروان اديان گوناگون بدون درگيريهاي سابق، كه وي نمونههاي حاد آن را در شمال كشور خود بين دو فرقه مسيحي شاهد بوده، با مسالمت كنار يكديگر زندگي كنند.
اما براي چنين راهحل عمومياي گريزي از داشتن مبنايي فلسفي و الهياتي كه پيروان اين اديان را گرد خود آورد ندارد. براي همين منظور وي نخست به نقد دين سنتي حاكم بر روابط پيروان مسيحيت ميپردازد و با وارد دانستن ايرادات بنيادين به قرائت آنان مبني بر انحصار رستگاري به مسيحيان، ميكوشد تا پيروان ديگر اديان عمده جهان را نيز اهل نجات بداند و با تبيين خود از «واقعيت محض» بهجاي خداي هريك از اديان و تعميم آن به واقعيتي حاكم بر همه آنها، تمامي اديان را به يك اندازه بهرهمند از حقيقت بداند و استدلال خود براي تفاوت ميان دينهاي موجود را بر ميزان بهرهمندي پيروان آنها از اين «واقعيت محض» استوار سازد.
از نگاه هيك مومنان در اكناف دنيا با توجه به نحوه مواجههشان با اين «واقعيت محض» در بستر فرهنگي و تاريخي خود برداشتهاي گوناگون و گاه متعارضي از آن خواهند داشت اما اين تفاوت در برداشت مانع از آن نيست كه واقعيت واحدي را منشأ آن ندانيم. وي در مصاحبهاي اينچنين اظهار نظر ميكند كه:
آدم به دوروبرش كه نگاه ميكند و با پيروان اديان ديگر آشنا ميشود ميبيند در زندگي، ثمرات نيكوي تجربه ديني كمابيش همهجا هست. ميبيند اينطور نيست كه فضيلتهاي مسيحي مثل رأفت، محبت و توجه به ديگران و چيزهايي از اين قبيل تنها در بين مسيحيان رواج داشته باشد. در هر يك از سنتهاي بزرگ ديگر هم اين فضيلتها جاري است. بنابراين سوالي كه مطرح ميشود اين است كه چطور ميتوان اين پديده را تبيين كرد.
در اينجاست كه كثرتگرايي ديني به مثابه كوششي فلسفي براي فهم موضوع و پاسخ به اين پرسش وارد صحنه ميشود. به هرحال با اين فرض كه تجربه ديني انسان، گونهاي آگاهي از واقعيت متعال است (هرچند آگاهي ما از اين واقعيت متعال در همه لحظات زندگي ما جاري و ساري نيست) و نيز با اين فرض كه انواع اين آگاهيها در شكلهاي بشري خاصي و در قالب فرهنگ، تاريخ و زبان خاص پديدار ميشود، حالا اين سوال پيش ميآيد كه چطور چنين ميشود. به نظر من كثرتگرايي ديني سادهترين - و با اين احتساب - قانعكنندهترين پاسخ به اين سوال است. بسياري گمان ميكنند كه كثرتگرايي ديني از مقوله نظريهپردازي فلسفي و لذا پيشيني است، درحاليكه اينطور نيست. كثرتگرايي ديني برخاسته از تجربه اصيل ديني است.
استدلال هيك براي اين ادعا مبتني بر معرفتشناسي نوكانتي است كه با قائل شدن به نومن و فنومن، شناخت را محدود به فنومن يا پديدارها ميداند و فنومن را بهعنوان ذات موجود مورد شناسايي فراتر از دسترس ابزار شناسايي بشر ميداند. به اين ترتيب آنچه كه فراچنگ شناخت بشري ميتواند برسد فقط پديدارها هستند و اين پديدار عليرغم آنكه پايه در فنومن دارد اما اين پايه اساسا در چارچوب شناختي كه در اختيار انسان قرار دارد نميگنجد.
ميتوان براي روشن شدن مطلب يك مثال ساده را از نظر گذراند. فرض كنيد چند نفر به طور همزمان و از زواياي متفاوت شاهد يك تصادف بودهاند اما وقتي كسي از اين شهود در مورد آن تصادف ميپرسد مطمئنا اظهارات آنها كاملا با هم منطبق نخواهد بود.
هيك از اين امر به آزادي شناختاري ياد ميكند و معتقد است اين آزادي شناختاري از مسائل فيزيكي به سمت مسائل متافيزيكي به تدريج افزايش مييابد، به نحوي كه در مرحله الهياتي به حداكثر ميرسد. يعني تفاوت تبيينها در مورد مسائل الهياتي ميتواند بيشترين فاصله را با هم داشته باشند. هيك معتقد است بايد بين «واقعيت محض» چنانچه در نفسالامر هست و آگاهي مسيحي از آن واقعيت، فرق بگذاريم و بايد همين اصل را در مورد اديان ديگر هم به كار برد.
وقتي چنين برخوردي با «واقعيت محض» داشتيم سرانجام به اين برداشت كثرتگرايانه ميرسيم كه اولا چنين واقعيتي هست و ثانيا چون خود را رئاليست ميداند معتقد است آن واقعيت مستقل از ذهن ما هم وجود دارد.
اين واقعيت را انسانهايي كه به لحاظ فرهنگي و ديني متفاوت هستند به شكلهاي مختلف - كه در تاريخ دين ميتوان ديد - تجربه ميكنند و نيز دربارهاش فكر ميكنند. اما اين ديدگاه هيك مصون از انتقادات موحدين و ملحدين نبوده و از هر دو طيف مورد نقدهاي تندي قرار گرفته به نحوي كه پيروان راستانديش اديان مختلف با نپذيرفتن ادعاي مركزي استدلال هيك مبني بر وجود «حقيقت محض» به عنوان موجودي كه فراتر از شناخت بشر است و اساسا توصيفي براي آن نميتوان آورد، اين مدعا را با اديان مختلف كه داعيه شناخت خدا را دارند ناسازگار دانستهاند. به اين ترتيب است كه بنيان نظريه هيك دچار چالشي اساسي ميشود.
ضمن اينكه همين توصيف هيك از «وصف ناپذيري» حقيقت محض نيز خود نوعي توصيف است و استدلال او را خدشه دار ميكند. هيك كوشيده به اين انتقادات پاسخ گويد اما باب بحث در مورد كثرتگرايي بين هيك و منتقدانش همچنان باز است و هرازچندگاهي مقالهاي در نقد وي پاسخي از او در مجلات معتبر فلسفه دين به چاپ ميرسد. چنانچه ملاحظه شد، عزيمتگاه فكري هيك در بحث كثرتگرايي بررسي و تحليل دين سنتي است. اگر به فضاي فكري ايراني هم نظري بيندازيم شاهد اين تحليل و بررسي، البته با اهداف متفاوت خواهيم بود. از دهه چهل شمسي و دوره مهندس بازرگان با تلاش وي براي برقراري آشتي ميان دين و علم جديد آغاز شد. نكته اصلي در تفاوت اين نقدها با طرح هيك در آن است كه هيك با ارائه مدلي فلسفي – كلامي تمامي سعي خود را براي ارائه طرحي مورد قبول براي مومنان به اديان مختلف صورت داده و از هيچ مناظره و مواجههاي با پيروان راستانديش اديان بهويژه مسيحيت و همچنين ملحدين و منكران حقيقت متعالي فروگذار نكرده است. خود هيك در مناظره علمياي كه با يكي از اساتيد دانشگاه آنكارا داشت به اين موضوع اذعان كرد كه نخستين گام را براي بسط كثرتگرايي، عالمان ديني بايد بردارند و با ارائه مدل جديد و قابل قبول از سوي تمامي اديان راه را براي تعامل با پيروان ديگر اديان هموار سازند. آنچه از گفتههاي هيك ميتوان نتيجه گرفت اينكه توجه هيك به مشكلات حاكم بر محيط اطراف خود اوست كه در پي يافتن راه حل براي مشكل ارتباط بين جامعه متكثر بيرمنگام، راه حلي جهاني براي مشكل تعارض اديان پيشنهاد ميدهد و اين حكايت از اهميت تعلق داشتن متفكر به جامعه خود دارد. اينجاست كه به فيلسوفي جامعهشناس و جامعهشناسي فيلسوف نيازمنديم تا به درك متقابلي از بايدها و واقعيتها برسد.
امير صادقي كارشناس ارشد فلسفه دين