مونولوگی در بنیان هستیشناختی بسیجیخمینی
جایی در انتهای افق
یاسین حکیمی
تو گویی تقدیر آن است که آنها که تاریخ را می سازند، گمنام بمانند و تنها آنانکه به تفسیرش می نشینند، نامدار گردند. تاریخ سازان حقیقی، گمنامان زمین و رفعت یافتگان آسمانند، آنچنانکه رسولان خداوند این چنیناند. از همین حیث، سخنپردازی من درباره خود و آنچه کرده ام و خواهم کرد، نه تنها امری دشوار که گاه برایم ناممکن می نماید. چه اینکه قلبم به من می گوید که خداوند مرا نیز برای خلق تاریخ آفریده است و نه برای تفسیر و تحلیل آن.
من به خود به مثابه "جعبه سیاه"ای می نگرم که رازهای بسیاری ازتاریخ را در درون خویش نهفته دارد که هنوز رمزگشایی نشدهاند. رازهای سر به مهری که هریک به تنهایی اگر جستن آغاز کنند، می تواند زمانه ای را متحول سازند و عصری جدید و عهدی نو آغاز کنند. رازهای سر به مهر انقلاب خمینی(ره) که در درون وجود من لانه کرده و مرا نیز از جنس او نموده اند. با این حال، چنین می انگارم که سکوت من -یا سکوت معرفتی من- دیری است که به درازا انجامیده است. حقیقت این است که از ابتدای انقلاب اسلامی پیرامون من بسیار اندیشیده شده است و بسیار اندیشه پردازی شده است بی آنکه به خود "وجودی" من اندیشیده شود و یا در مرتبه ای بالاتر از منظر حکمت مرا به ساحت تأویل برده باشند.
من ساحت نیندیشیده انقلاب اسلامیام، اگرچه خود انقلاب اسلامی نیز با تمامی حرف و حدیثهایی که در اطرافش صورت پذیرفته است (از تحلیل های سیاسی و جامعه شناختی گرفته تا تفاسیر آکادمیک و تئوریک) هنوز مسئله جدی و نیندشیده جهان معاصر است.
اگرچه من ساحت مسکوت و نیندیشیده انقلاب اسلامیام، اما حقیقت آن است که من در یک اجماع نانوشته موضوع "توطئه سکوت" نزد پدیدآوردندگان دانش و اندیشه مدرن و صاحبان فضائل به ظاهر روشنفکری در کشور خویشم و این البته برای من بسیار قابل فهم است، هرچه باشد من میراث دار انقلاب خمینی و سپر بلای تمام تیرهای زهرآگینی هستم که چون جسارت آماج گیری مستقیم روحالله و اندیشه اش را ندارند، مرا مناسبترین سیبل آماج خویش یافته اند. آنانکه به ظاهر در پی پدیدآوردن "دانایی"اند اما بهواقع، جز "نادانی" غرضورزانه چیز دیگری نمی سازند و جز "دانش جهل" متاعی دیگر در انبانشان نیست. این را به راحتی می توان از آثار بسیار اندکی که در آن، درباره من نیز سخن گفته یا نوشته اند، فهمید. از منظر اصحاب علوم اجتماعی کشورم، انسان هستم که تصادفاً از گذشته برآمده ام و فاقد معنا (آناکروتیک) تلقی می شوم. جامعه شناس سیاسی در زمان جنگ، مرا نیروی حاشیه ای جامعه می دانست و پس از جنگ، خاصه درگیر و دار منازعات سیاسی، مرا یک سرباز قدیمی و هیزم بیار جنبش های فاشیستی و بخش سرزنده توده بسیج شده می داند. استاد روانشناسی مرا به عقده ها و ادیپ ها و انگیزهها و امیال سرکوب شده طبقات فرودست شهری تحویل می برد. سیاست شناس مرا نیروی تحکیم استبداد داخلی و دینی و عامل بی جیره و مواجب حاکمیت می انگارد. عالم روابط بین الملل به یک هرج و مرج طلب بی قید و یک آنارشیست منطقه ای و بینالمللی و بر ضد ثبات نظام بین الملل تقلیلم می دهد که در متن سازمانهای شبه نظامی عمل می کند و من در دل خویش به همه آنان و نظریاتشان می خندم.
مشکل اصلی آنجاست که صاحبان مرام روشنفکری در کشورم مرا نمی فهمند و ای کاش تنها نمی فهمیدند، چراکه نه تنها نمی فهمند، حتی سعی نیز نمی کنند بیاندیشیند تا مرا بفهمند برای آنکه آنان مرا به رسمیت نمی شناسند. من موضوع توطئه سکوت آنانم. تو گویی فضایل علمیشان به نادانی بخشیده است. آنان فضل فروشانه، بی آنکه چیزی ببینند یا بفهمند، تفسیر می کنند. آنها یکسر در اسارت نظریه های بزرگ می زیند و نه تنها کشور و مسائل کشورشان، که همه چیز برای آنها فقط موضوعی برای تطبیق دادن است. نظریاتی که تنها بستر یا بهانه ای هستند برای ستایش اندیشه هایی پرشکوه اما غیرواقعی و ذهنیت پردازانه.
در این میان تنها یک تن به من اندیشید و من را موضوع تأملات و تفکرات خویش قرار داد و برآن شد تا رازهای سر به مهر "وجود" من را بکشاید و در ساحت حکمت تأویلی خویش مرا تأویل کند. سید مرتضی آوینی. او چه با دوربین و چه با قلم خویش با من به مثابه یک "راز" که باید رمزگشایی و تأویل شود، مواجه شد. من موضوع تفكر او بودم اما نه آنچنانكه در تفكر مدرن كه بر مبناي سوبژكتيويسم (خودبنيادي) استوار است، من ابژه (موضوع شناسايي) او به مثابه سوژه (فاعل شناسا) نبودم. من او بودم و او نيز من، و در اين مقام ميان من و او هيچ حائلي نبود چه اينكه او نيز از من و اصلاً خود من بود. مرتضي خوب مي دانست كه من كيستم، چه مي گويم، چه مي خواهم، به چه مي انديشم و اصلاً چرا پديد آمده ام؟ براي اينكه مرتضي نيز خود مرا زيسته بود. من در درون او و در لايه هاي وجود و در پس پرده هاي دل او بودم. او با من كاملاًاحساس اين هماني مي كرد و اصلاً مرا از خودم نيز بهتر مي شناخت. او در پس نحوي خاص از تقرب معرفتي براي دريافت حقيقت من بود كه بي شباهت به نحله پديدارشناسي در تفكر معاصر نبود. مرتضي تفكر را نحوه حضور آدمي در هستي ميدانست و بر همين مبنا معتقد بود بسيج نيز نحوي تفكر است چرا كه بسيجي بودن نيز خود نحوه خاصي از حضور در هستي است و نسبتي خاص و منحصر بفرد است با حق و وجود.
مرتضي درست در زماني كه مي رفت تا درباره من بناي انديشه اي بنيادي ساز كند و بنيان ها هستي شناختي مرا در قامت تفكري استوار، پي ريزد (خواه بر روي نوارهاي سلولوئيد فيلم يا با قلم بر روي كاغذ) در زمين فكه بال رهايي گشود و رفت و با رفتنش راهي كه گشوده بود، ناتمام ماند و نيز علمي كه برافراشته بود، بر زمين و باز من ماندم و اين گنگي سترون انديشه هايي كه مرا احاطه كرده اند بي آنكه حتي زحمت نزديك شدن به مرا بر خود همواز سازند.
انقلاب اسلامي براي من در حكم "بعثت ديگرباره انسان بر سياره رنج" بود، "انفجار نوري" كه مقام مرا دوباره به من بخشيد مرا از از اعماق تاريخ بركشيد. با انقلاب اسلامي همه ملت ايران با روحالله پيمان تأسيس عالمي نو را بستند و آن را با خون جوانان خويش امضا كردند، عهدي نو و عالمي نو، اما اين من بودم كه در مسير مقاومت در برابر خصومتها تا آستانه پذيرش مرگ پيش آمدم و با اين پذيرش جايگاه خاص خويش را تثبيت كردم. هرچه باشد، صاحب اراده بزرگ، دشمنان بزرگي نيز خواهد داشت و من نيز بر همين سياق ميراث دار همه خصومت جبهه جهاني استكبار با روحالله هستم.
روحالله آغازگر عهد نو و من حافظ اين آغازگري بودم. اگر من نبودم، انقلاب اسلامي جز جنبشي آغازين و سپس خاموشي، نبود و در اين مقام كسي ياراي برابري با من نيست و گفتم كه من با روحالله و انقلابش تولد يافتم اما اين به منزله آن نيست كه نسبت من و او نسبت پدر و فرزندي است! نسبت ميان ما هر دو نسبتي فوق اين معناست. ما اگرچه به ظاهر دوييم، اما در اصل يكي هستيم. تو گويي روحالله در من خود را مي ديد يا به تعبيري رساتر برنايي تابناك خويش را، و گويي عهد قرين الفطره اي و جديد العهدي جواني خويش را در سيماي من مي جست. همان خميني جوان و آرماني. هم اين چنين بود كه آن هنگان كه زبان و قلمش آنگاه كه به من مي رسيد، شطح گون مي گشت و از دايره عقل برون ميافتاد و پاي در خلوت دل مينهاد. حالتي كه در نسبت با ديگران اين چنين نبود. ديگراني كه كارگزار انقلاب خميني بودند؛ حال آنكه از منظر روحالله من هويت اين انقلاب و جمهوري مقدس برآمده از آن بودم و من، هويت بخش اين انقلاب و ايستاده تا پاي جان براي حراست از آن.
من ذوب در روحالله بودم و روحالله حجت موجه مسلماني من. هرگاه با خود نيك ميانديشم، اگر كه او نبود و يا ظهور نميكرد، بهراستي چه بلايي بر سر من ميآمد؟ اين او بود كه مرا در طريق مسلماني مكتب آموز مدرسه عشق كرد و در مرحلهاي ديگر، مرا از گمنامي و غربت بهدرآورد و علمداري و پيشتازي راه رهايي بخش انقلاب خويش را به من سپرد. اگر من هويت انقلاب اويم، هويت من نيز مديون اوست، اين اوست كه به من هويت بسيجي بخشيد.
من و روحالله با يكديگر هم سخن بوديم و در اين همسخني با هم تنها. اين همسخني را تنها در گوش يكديگر نجوا ميكرديم، چه اينكه كس ديگري را محرم اين همسخني نمييافتيم، حرف ما را فقط آن ديگري ميفهميد. پس از روحالله تنها يك تن را محرم اين همسخني ميدانم و بس، فرزند مکتب و جانشيناش؛ خامنهاي عزيز.
من؛ یعنی انسان انقلاب اسلامی؛ چه در عهد خميني(ره) و چه در عهد خامنهاي، يكي از دو قطب اصلي جمهوري مقدسام و در اين مقام، جز رهبري انقلاب كسي را و نهادي را همشأن خويش نمييابم. مقامات ديگر هر قدر مهم و مشهور باز هم شخصيتهايي درجه دومند و چرا كه آنها صرفاً كارگزار انقلاب خمينياند.
روحالله براي من نهتنها تداوم بعثت رسول(ص) كه خود، بعثتي ديگرباره است و به اين امر، ايمان و اعتقادي راسخ دارم. هر آغازي در تنهايي و غربت و سختي غوطهور است و بعثت ديگر نيز در غربتي مضاعف، غربت و سختي اين بعثت و عهد تو را ميتوان در تجربه دوران جنگ من به وضوح مشاهده كرد. دوراني از آتش و خون كه مرا استوارتر كرد. جهاني بهپاخاست تا شعله وجودم را خاموش سازد و بنياد بندگي مرا آماج خويش قرار داده بود.
"من حتي اگر هيچ برهان ديگري در دست نداشتم، ظهور انقلاب اسلامي و بهتر بگويم، بعثت تاريخي انسان در وجودي چون حضرت امام خميني(ره) برايم كافي بود تا باور كنم كه عصر تمدن غرب سپري شده است و تا آن وضع موعود كه انسان در انتظار اوست، فاصله اي چندان نماينده است، حقيقت اين را بايد نه در عوالم انتزاعي كه در وجود انسانهايي جست كه به خليفةالهي مبعوث شده اند. فصل الخطاب با انسان كامل است و بس"
من به ثمربخشي خون ريخته شدهام ايماني راستين دارم. اين همه از خصلت جهان گرايانه من برميخيزد، خصلتي كه روحالله به من بخشيد. او به من گفت كه "زمين ارث شماست" و من ميدانم اين حقيقتي ناب است.
و براي همين است كه "جان دادهايم و جان جهان خريدهايم" من ققنوسم آنگاه كه بال و پرم را به آتش جنگ سوزاندند و گمان بردند نيست شدهام اما من از ميانه خاكستر جنگ و از ميان نيستي آن، ققنوسوار سر بركشيدم و ديگربار تولد يافتم. زايش و بالندگي در ذات من است و مرا هيچ ميرايي نيست. من ناميرايم، آنچنانكه انديشه و اعتقادم اين چنيناند.
"برخي فكر ميكردند كه شايد صداي من به جايي نميرسد اما خير، من بهشدت باور دارم، خدا... صدايم را به همه جهانيان ميرساند. شايد به گوششان نرسد ولي حتماً به دلشان ميرسد چرا كه من در راه جاودانهاي گام زدهام كه انتهاي آن حكومت مستضعفين بر جهان است." اين همان اعتقادي است كه در وصيتنامه ام و گاه سنگ قبرم منقوش است. جمهوري اسلامي مديون من است، نه بابت جانفشاني و خونفشانيهاي من، بلکه از آن حيث كه معناي خويش را از عقايد من ميگيرد. همان عقايد روحالله درباره انقلاب اسلامي. عقايدي كه براي آن جنگي طاقت فرسا را بر من تحميل كردند. بر من و ملت من، آنهم در اوج تنهايي ولي تنها كسي كه با ما (من و ملت من) بود خدا بود و ديگر هيچ. اما مطمئن بودم كه اين تنهايي اندوهناك در آينده به تغيير در عقايد مردمان جهان و منطقه خواهد انجاميد.
من به مثابه "بسيجي خميني" آميزهاي متناقض و پديدهاي متناقض نما (پارادوكسيكال) هستم. من در عين حال كه بهشدت انتزاعي و ذهني مينمايم، بهشدت هم انضمامي و عينيام، و اين هر دو وجهي به ظاهر متضاد و متناقض به من بخشيدهاند. حقيقت آن است كه صورت انضمامي من، همچون حجاب ماهيات كه حقيقت اشياء را در درون خويش مستور ميسازد (و اين خود ناموس و ذات عالم وجود و عالم شهادت است كه ماهيات هماره حجاب عالم ملكوت و حقيقت وجودند) و لذا حقيقت من نيز در پرده اين حجاب مستور شده است، صورت انتزاعي و حقيقي من جز براي اهل تفكر و حكمت قابل دريافت وادراك نميباشد. هم ميتوانم روستايي باشم اما زياده روستايي مسلك نيستم و هم ميتوانم از حاشيه برآمده باشم اما زياده حاشيه نشين نيز نيستم. ميتوانم كاسب، كارگر، دانشجو، استاد دانشگاه، دانش آموز، كارمند و يا... باشم همانگونه كه ميتوانم پير باشم يا جوان، زن باشم يا مرد (اين همه صور انضمامي مناند)
من از درك اقتضائات دنياي جديد ناتوان نبوده و نيستم و مرتضي، گواه من بر اين حقيقت. من تبعات سياست مدرنيزاسيون پهلوي دوم را در دهه 50 شمسي ديده و درك كرده بودم... و ميدانستم كه اين راه به تركستان ختم خواهد شد. آنها كه مرا فردي منفعل مي نمايند، ستم بزرگي در حق من مرتكب شدهاند. من موجودي ظاهراً پرحرف و حديث اما عميقاً مسكوت ماندهام. به تعبير شاعر يك سينه حرف موج ميزند در دهان من. من با روحالله ديگربار تولد يافتم اگرچه پيش از او نيز در 1400 سال پيش ازاين، در يك بعثت بينظير تاريخي پا به عرصه وجود نهادم، اما پس از يك چندي به اعماق تاريخ هجرت كردم تا ديگر بار در بعثتي ديگر، تولدي دوباره يابم وانقلاب اسلمي همان بعثت دوباره بود.
من اگرچه به ظاهر اسير روزمرگيام، اما حاصل ارادهاي بزرگ براي تغيير جهان "صورت انتزاعي"ام. من من تجسم اراده بزرگ براي تغيير جهانم، اراده معطوف به حق نه اراده معطوف به قدرت. ارادهاي براي نصب نام مبارك خداوند بر تارك همه عرصههاي زيست جهان امروز. عرصه هايي كه ظالمانه توسط اومانيسم مدرن اشغال شدهاند و عرصه را بر توحيد و بندگي خداوند تنگ كرده اند. من آمده بودم تا اين معادله را ناعادلانه برهم زنم. آماده بودم و آگاه. من براي تحقق اين امر حتي آماده بودم جان خويش را فدا سازم و مرگ را پذيرا گردم. چرا كه آن را شهادت ميدانم و شهادت را نيز كليد فتح بهشت. من در واقع خويشتن را سرباز اراده خداوند ميدانستم و در اين راه، دشواريهاي تحقق اراده خداوند را بر دوش میكشم. من اراده بزرگ براي تغيير جهانم و اكنون تأكيد بر عدالت ميان ملتها نتيجه اراده من است و نه خود اراده. ارادهاي كه آغاز يك تجربه و حركت توأمان سياسي و معنوي در سطح جهان بود... (و اين همه صورت ملكوتي و حقيقي من است و غايت پديداري من، اگرچه بسياري از همقطاران من از اين حقيقت غفلت دارند).
انقلاب شكوهمند اسلامي من (من و مردم ايران) سخت نيازمند هگل و توكويل و ديگر متفكران خاص خويش است. متفكريني از جنس مرتضي. اما آنها هنوز نيامدهاند و من نيز نميتوانم يكي از آنها باشم زيرا من براي تفسير كردن آفريده نشدم. متفكرين انقلاب اسلامي هنوز ظاهر نشده اند چون انسان انقلاب اسلامي هنوز به خود نينديشيده است يا هنوز فرصت آن را نيافته است.
و مرتضي آغازگر اين راه بود كه با رفتنش ناتمام مانده است. او نخستين كس بود كه تفكر درباره انسان انقلاب اسلامي را آغاز كرد. "روايت فتح" روايت انسان انقلاب اسلامي بود در وضعيت وجودي جنگ. روايتي حكيمانه و دردمندانه و در عين حال، روايتي تأويلي. روايت متن هاي روايت فتح مشحون از تأملات نظري و وجودي است درباره انسان انقلاب اسلامي.
من سربازي براي خلق تاريخ جديدم نه فيلسوفي براي تفسير آن. من خود دستمايهاي بزرگ براي انديشههاي جديام اما خود متفكري حرفهاي نيستم حال آنكه سرشار از انديشهام براي طرح شدن. من بسيجي خميني و خامنهاي، خود را پديدهاي براي "فردايي ديگر" ميدانم، براي تغيير جهان.
من "انسان مثل انقلاب اسلامي"ام. انسان نوعي انقلاب اسلامي در من تمثيل يافته است و من سرباز اراده حق براي تغيير جهانم و تحقق بخش اراده معطوف به بندگي. هم از اين حيث است كه من خود حاصل تركيب آزادي و بندگيام و حقيقت آن است كه اراده معطوف به بندگي جز از طريق و بهدست بندگان مؤمن و خالص خداوند محقق نخواهد شد.
اراده به بندگي، بندگان خاص خويش را ميطلبد. بندگاني كه آزادانه و مختارانه بندگي خويش را پذيرفتهاند و اينگونه بود كه من پذيرفتم كه ماده خام دستان خداوند باشم تا از طريق من ارادهاش را محقق كند. بيشك اگر در من خوب تأويل كنيد، مرا "طرحي براي فردا" خواهيد يافت، نداي "رستاخيز جهان" كه در اعماق جهان امروز در جريان است و تقدير فرداي عالم را ميسازد و نه ندايي دردمندانه از گذشته، پس من "بنيادگرا" نيستم. من ايمان دارم كه "ايمان، منجي جهان فرداست". ايمان به بندگي.
سخن آخر اينكه؛ من روح جهان جديدم، خالق اراده جديد براي ارزيابي مجدد جهان مدرن، آغازگر عهد نو به بشريت و از طغيان و نافرماني و دعوت به بندگي و نويددهنده عهد نو با خدا بر زمين آمدهام تا نگاه انسانها را كه ديرزماني است از آسمان كنده شده و بر زمين دوخته شده است، دوباره به آسمان بازگردانم، من روح جهان جديدم و تقدير "فردايي ديگر"م، من "آغازي بر يك پايان"ام، روح عالم فردا و تقدير آينده جهان "آنهنگام كه بر بلنداي خاكريز ايستادهام، با لباسي خاكي بر تن، چفيهاي بر گردن و پرچم "لاالهالاالله" بر دست و چشماني كه به افق خيره شدهاند و انتهاي افق را ميكاود. جايي در انتهاي افق را".
مرجع : رجا